كه داخل منزل آن حضرت در مدينه بود افتاد مادرش او را ديد و فرياد كشيد و رو به چاه آورد و كنار چاه خودش را مىزد و كمك مىخواست و مىگفت : يابن رسول اللَّه ! پسرت محمد غرق شد ! ولى او از نمازش ترك نمىكرد در حالى كه صداى آشفتگى پسرش را از قعر چاه مىشنيد و چون اين وضع طولانى شد ، مادر آن كودك گفت : واحزنا ! چقدر شما اهل بيت پيامبر سخت دل هستيد ! با اين همه امام عليه السلام به نماز خود مشغول شد و از نماز خارج نشد تا اين كه به كمال و تمام رساند . سپس به طرف همسرش آمد و در لب چاه نشست و دستش را به درون چاه دراز كرد ؛ در حالى كه جز طناب بلند به پايين چاه نمىرسيد ، پسرش محمد را روى دستانش گرفته و درآورد ، در حالى كه با ملاطفت سخن مىگفت و مىخنديد ، نه لباسشتر شده بود و نه بدنش ! آنگاه به مادر محمد فرمود :
« بگير فرزندنت را اى كسى كه يقينت به خدا ضعيف است ! » و او براى سلامتى فرزندش خنديد ، اما براى اين فرمودهء امام عليه السلام كه گفت : اى كه يقينت به خدا ضعيف است ! گريست ! امام عليه السلام فرمود : « امروز باكى بر تو نيست ! اما اگر تو مىدانستى كه من در حضور خداى بسيار بزرگى بودم كه اگر صورتم را بر مىگرداندم او نيز از من روبر مىگرداند ! آيا كسى پس از او هست كه به من رحم كند ؟ ! » « 1 »
60 - از عبداللَّهبن سليمان حضرمى ضمن خبرى طولانى آورده است كه غانمبن ام غانم به همراه مادرش وارد مدينه شد و پرسيد كه آيا مردى از بنى هاشم به نام على را مىشناسيد ؟
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 239 .