28 - « 1 » از ابوبصير به نقل از ابوعبداللَّه ، امام صادق عليه السلام آورده است ، فرمود : محمدبن حنفيّه نزد علي بن حسين عليهما السلام آمد و گفت : يا على آيا تو قبول ندارى كه من امام و رهبر توام ؟
امام سجّاد عليه السلام فرمود : « عمو اگر من مىدانستم كه چنين است با تو مخالفت نمىكردم ولى من مىدانم كه طاعت من بر تو و بر همهء خلايق واجب است . عمو مگر تو نمىدانى كه من وصى پسر وصى هستم ؟ » .
ساعتى بين آنها مشاجره بود تا اين كه علي بن حسين عليهما السلام فرمود :
« عمو اگر راضى هستى بين ما حجرالاسود داورى كند ؟ »
محمد گفت : هر كه را بخواهى قبول است .
امام عليه السلام فرمود : « مىخواهيد كه حجرالاسود باشد ؟ »
محمد گفت : سبحان اللَّه من تو را به سوى مردم مىخوانم تو مرا به سنگى كه حرف نمىزند مىخوانى ؟ !
امام عليه السلام فرمود : « او حرف مىزند ، عمو مگر نمىدانى كه اين سنگ روز قيامت مىآيد ، در حالى كه دو چشم و دو زبان و دو لب دارد و به نفع كسى كه به وعدهاش با او وفا كرده است شهادت مىدهد ، بنابراين من و تو به او نزديك مىشويم و از خداوند مىخواهيم تا او را به زبان آورد و براى ما حرف بزند كه كدام يك از ما حجت خلقيم . » .
رفتند و به مقام ابراهيم عليه السلام رسيدند و به حجرالاسود نزديك شدند ، محمد به علي بن حسين عليهما السلام همچنان مىگفت : اگر او حرف زد و به نفع تو
هامش
( 1 ) - دلايل الامامه : ص 84 . حديث شمارهء 27 با اندك تفاوت لفظى به شمارهء 10 قبلًا از بصائرالدرجاتنقل شد - م .