اللَّه ! پدر و مادرم به فدايت يكى از اين دو كودك من و خودت را مرحمت كن تا از سنگينى بار شما كاسته شود ! پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نگاهى به حسن عليه السلام كرد و گفت : يا حسن آيا به شانهء پدرت مىروى ؟ عرض كرد : يا جداه به خدا سوگند كه شانهء شما را بيشتر از شانهء پدرم دوست دارم .
سپس رو به حسين عليه السلام كرد و فرمود : يا حسين ! آيا روى شانهء پدرت مىروى ؟ عرض كرد : يا جداه به خدا سوگند كه من هم همان را مىگويم كه برادرم گفت ؛ شانهء شما را دوستتر دارم تا شانهء پدرم !
پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنها را به خانهء فاطمه عليها السلام آورد كه چند خرما براى ايشان نگهداشته بود ؛ جلوى آنها گذاشت ، خوردند و سير شدند و شادمان گشتند . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان فرمود : اكنون به پا خيزيد و با هم كشتى بگيريد ! بلند شدند تا كشتى بگيرند ، فاطمه عليها السلام براى كارى كه داشت بيرون آمد و برگشت ، شنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىگويد : زود باش يا حسن ! بر حسين سخت بگير و او را به زمين بزن ! عرض كرد : پدر جان ! شگفتا ! شما اين را در برابر آن ، بزرگ را در برابر كوچك تشويق مىكنيد ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : دخترم ! آيا نمىپسندى كه من بگويم : حسن بر حسين بتاز و او را به زمين بزن ! در حالى كه دوستم جبرئيل صلى الله عليه و آله و سلم مىگويد : يا حسين ! بر حسن حمله ببر و او را به زمين بزن ! » . « 1 »
41 - از ثابتبن ابى صفيّه نقل كرده است ، مىگويد : سرور عابدان علي بن حسين عليهما السلام نگاهى به عبيداللَّهبن عباس بن علي بن ابىطالب عليه السلام كرد ، اشك در چشمش حلقه زد و فرمود : « روزى بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
هامش
( 1 ) - امالى صدوق : ص 266 .