مسلماً خيرخواه او هستيم ؟ فردا او را با ما بفرست ( تا به خارج شهر آيد و گردش كند ) از ميوههاى درختان بخورد و بازى و سرگرمى داشته باشد » « 1 »
يعقوب در جواب آنها گفت : « ( اول اين كه ) من از بردن او غمگين مىشوم ( و ديگر اين كه ) مىترسم فرزندم را گرگ بخورد و شما از او غافل بمانيد » « 2 » پس او را با وجود بيمى كه بر او داشت مبادا بلايى كه از جانب خداى عزّوجلّ قرار است بر يعقوب وارد شود ، تنها دربارهء يوسف باشد به خاطر موقعيتى كه او در دل يعقوب داشت و محبّت وى به او ، با اين همه او را از يعقوب گرفتند ! فرمود : قدرت و قضاى الهى غالب شد و امر خدا دربارهء يعقوب و يوسف و برادرانش نافذ گشت و يعقوب نتوانست بلا را از خود و از يوسف و فرزندانش بر طرف كند و يوسف را به دست آنهاداد در حالى كه از اين كار سخت ناراحت بود و انتظار گرفتارى و بلا را از جانب خدا براى يوسف داشت . همين كه آنها از درِ خانه بيرون رفتند خود را به عجله به آنها رساند و يوسف را از دست آنها به زور گرفت و به آغوش كشيد و دست به گردن او انداخت و گريست و باز به ايشان سپرد و آنها با شتاب او را بردند از بيم اين كه مبادا از ايشان بگيرد و ديگر به آنها ندهد ! و چون او را دور كردند ، او را داخل انبوه درختان بردند ، گفتند : او را سر مىبريم و زير اين درخت مىاندازيم تا امشب گرگ او را بخورد ! ولى بزرگترين ايشان گفت :
« يوسف را نكشيد ، بلكه اور ا در نهانگاه چاه بيفكنيد ! ( به گونهاى كه سالم
هامش
( 1 ) - يوسف / 11 و 12 .
( 2 ) - همان / 13 .