سخن را دربارهء داستان برادران يوسف و داستان خود يوسف را پس از آن قطع كرديد .
فرمود : « برادران يوسف وقتى كه آن شب را به صبح رساندند ، گفتند :
برويم ببينيم وضع يوسف چه شد ، مرده يا زنده است ؟ همين كه به نزديكى چاه رسيدند ، نزديكى چاه كاروانى را ديدند ، كه چون از راه رسيدند « كسى را كه مأمور آب آوردن بود ، به سراغ آب فرستادند ، او دلو خود را در چاه افكند » « 1 » همين كه دلو را كشيد ناگهان ديد پسربچهاى به دلو چسبيده است . پس به همراهانش گفت : « مژده باد ، اين كودكى است » « 2 » و چون او را از چاه بيرون كشيدند ، برادران يوسف جلو آمدند ، گفتند : اين بردهء ماست ، ديروز از دست ما فرار كرده و به اين چاه افتاده است و امروز ما آمدهايم تا او را از چاه بيرون كنيم . يوسف را از دست آنها گرفتند و به گوشهاى بردند و گفتند : بدان كه اگر اقرار كنى بردهء مايى ما تو را به يكى از اين كاروانيان مىفروشيم اگر نه تو را به يقين مىكشيم !
يوسف به آنها گفت : هر كارى خواستيد بكنيد امّا مرا نكشيد ! پس برادران رو به كاروانيان كرده ، گفتند : آيا كسى از شما هست كه اين برده را از ما بخرد ؟ مردى از ايشان او را به بيست درهم خريد و برادران وى « نسبت به ( فروختن ) يوسف بىرغبت بودند » « 3 » و كسى كه يوسف را خريده بود برد تا سرانجام او را از بيابان به شهر رساند و او را به پادشاه مصر فروخت و اين است معناى قول خداى تعالى كه مىفرمايد :
هامش
( 1 ) - يوسف / 19 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - همان / 20 .