رسيده مىميراند . » « 1 »
ابن زياد پس از شنيدن پاسخ امام سجّاد عليه السلام دستور داد او را بكشند ! زينب دختر على عليهما السلام فرياد زد : پسر زياد ! اين همه خون از ما ريختى بس است ! تو را به خدا سوگند مىدهم كه اگر او را مىكشى مرا هم به همراه او بكش ! پسر زياد او را واگذاشت . « 2 »
آنچه در كوفه بر امام عليه السلام گذشت
1 - صدوق به نقل از دربان ابن زياد آورده است ! مىگويد : وقتى كه سر حسين بن على عليهما السلام را آوردند دستور داد آن را ميان طشت طلا نهاده و در مقابل او قرار دادند و او شرع كرد با چوبدستىاش بر دندان ثناياى آن حضرت چوب زدن و مىگفت : يا اباعبداللَّه ! چه قدر زود پيرى به سراغ تو آمد ! پس مردى از حاضران مجلس گفت : دست نگهدار ! من خود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم كه جاى چوب دستى تو را مىبوسيد ! ابن زياد گفت :
امروز در برابر روز بدر ! سپس دستور داد على بن حسين عليهما السلام را در غل و زنجير كردند و با زنان و ديگر اسيران به زندان بردند و من هم همراه آنها بودم ! به هيچ كوچه و گذرگاهى نرسيديم مگر اين كه پر از مرد و زن ! لطمه به صورت مىزدند و مىگريستند ، تا وارد زندان كردند و در را به روى آنها بستند .
سپس ابن زياد ( لعنةاللَّه عليه ) على بن حسين عليهما السلام و زنان را طلبيد و سر
هامش
( 1 ) - زمر / 22 .
( 2 ) - شرح حال امام حسين عليه السلام از طبقات ابن سعد : ص 308 .