حسين عليه السلام را خواست ، زينب دختر على عليهم السلام در بين آنها بود . « 1 »
2 - شيخ مفيد مىگويد : چشم ابن زياد به على بن حسين عليهما السلام افتاد ، گفت : تو كيستى ؟ فرمود : « من على بن حسينم » ابن زياد گفت : مگر على بن حسين را خدا نكشت ؟ امام عليه السلام در جواب او گفت : « من برادرى به نام على داشتم كه اين مردم او را كشتند ؟ »
ابن زياد گفت : بلكه خدا او را كشت .
على بن حسين عليهما السلام فرمود : « خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض روح مىكند » .
ابن زياد از شنيدن پاسخ امام عليه السلام برآشفت و گفت : تو را چنين جرأتى است كه جواب مرا مىدهى ! ببريد او را بكشيد ! عمهاش زينب عليها السلام با شنيدن فرمان قتل برادرزاه ، او را در آغوش گرفت و گفت : اى پسر زياد اين همه خونى كه از ما اهل بيت ريختى تو را بس است ، به خدا سوگند از او جدا نمىشوم تا اگر بخواهى او را بكشى مرا نيز با او بكشى !
پس ابن زياد نگاهى به طرف زينب كرد و گفت : شگفتا از اين همه علاقهء خويشاوندى ! به خدا كه من چنان يافتم كه زينب راست مىگويد ، مىخواهد با او كشته شود ، او را رها كنيد ، همان بيماريش او را بس است ! سپس از مجلس بلند شد و از كاخ بيرون رفت و وارد مسجد شد و بالاى منبر رفت و گفت : سپاس خدا را كه حق را آشكار ساخت و اميرالمؤمنين [ ! ] يزيد و كسانش را پيروز گردانيد و دروغگوى پسر دروغگو و پيروان او را به قتل رساند . « 2 »
هامش
( 1 ) - امالى صدوق : ص 99 .
( 2 ) - ارشاد : ص 228