عرض كردند : تمام اوقات زندگيت را گريه كنى و اگر خودت را بكشى چيزى بر اين وضع نمىافزايى ! فرمود : « من نفسم را كشتهام و بر آن مىگريم ! » . « 1 »
4 - همو از اصمعى نقل كرده است مىگويد : در بيابان بودم ناگهان جوانى جدا شده از مردم و دور از انظار ، با سيمايى شكوهمند را ديدم ، به وى گفتم : اگر حال خودت را با اين مردم مىگفتى مقدارى از مشكل تو را حل مىكردند ! در پاسخ من اين اشعار را خواند :
لباس دنيايى من تحمّل است و صبر
ولى پوشش سراى ديگرم شادى و شادمانى است
هر گاه گرفتارى برايم پيش آيد به بيابان پناه مىبرم
زيرا كه مرا نسبت به اين قوم امتيازى است
مگر نديدى كه اهل نيكى مردهاند ؟ !
و جوانمردى و بخشندگى را قبر در خود پنهان ساخته است
بر نيكى و بخشندگى بدرود ، زير از نيكى
جز نام و نشانى در بين مردم نمانده است
گويندهاى وقتى كه مرا پريشان حال ديد گفت
گويا اعضاى درونى بدنم را پاره آتش مىسوزاند
آيا اگر درد باطنى ظاهر تو را فرا گرفت
خواهى گفت : به خاطر گستردگى درد دلتنگم ؟ !
اوضاع دگرگون ، و دوستان ناياب ،
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 263 .