مثل الفنيق قد اعترضني فصاح بي بصوت لم أسمع أهول منه : ما تريد عافاك اللّه فأرعدت ووقفت ، وزال الشخص ، عن بصري وبقيت متحيّرا .
فلمّا طال بي الوقوف والحيرة انصرفت ألوم نفسي وأعذلها بانصرافي بزجرة الأسود فخلوت بربّي - عزّ وجلّ - أدعوه وأسأله بحقّ رسوله وآله عليهم السّلام أن لا يخيّب سعيي وأن يظهر لي ما يثبت به قلبي ويزيد في بصري .
فلمّا كان بعد سنين زرت قبر المصطفى صلّى اللّه عليه واله فبينا أنا ( أصلّي ) في الروضة الّتي بين القبر والمنبر إذ غلبتني عيني فإذا محرّك يحرّكني فاستيقظت فإذا أنا بالأسود فقال : ما خبرك ؟
وكيف كنت ؟ فقلت : الحمد للّه وأذمّك فقال : لا تفعل فإنّي أمرت بما خاطبتك به ، وقد أدركت
شرح
وتنومندى برخورد كردم ، أو به من اعتراض كرد وفريادى كشيد كه صدايى به آن هولناكى نشنيده بودم واز آن صدا ترسيدم [ گفت : ] خدا به تو سلامتى بدهد ، چه مىخواهى ؟ از ترس سر جايم ايستادم ودر حالىكه هنوز متحير بودم ، آن مرد سياه از جلوى نظرم ناپديد شد .
وقتي كه توقفم در آن نقطه در حالت حيرت طولانى شد ، از آنجا برگشتم وخودم را سرزنش مىكردم كه چرا با يك فرياد آن شخص سياه برگشتم [ ودنبال امام نرفتم ] . پس از آن با خداى خودم خلوت كرده مشغول دعا شدم از خداوند خواستم كه به حقّ پيامبر وأهل بيت عليهم السّلام سعى وتلاشم را [ در يافتن امام زمانم ] ضايع نكند وآنچه را كه موجب ثبات قلب وازدياد بصيرتم مىشود براي من ظاهر كند .
دو سال از اين ماجرا گذشت ، به زيارة قبر مطهر پيامبر أكرم صلّى اللّه عليه واله مشرف شدم ودر روضه مباركه بين قبر ومنبر نماز ودعا مىخواندم . لحظهاى خواب چشمانم را ربود ، در همين حين متوجّه شدم كسى مرا تكان مىدهد ، از خواب بيدار شدم ديدم همان مرد سياه است ، گفت : چه خبر ؟ حالت چطور است ؟ گفتم : الحمد للّه شكر خدا ، ولى از تو راضى نيستم وتو را مذمت مىكنم .
گفت : مرا مذمت نكن ، چون من مأمور بودم كه با تو آنگونه صحبت كنم ، تحقيقا تو در