بينا أنا في الطواف قد طفت ستّة وأريد أن أطوف السابعة فإذا أنا بحلقة عن يمين الكعبة وشابّ حسن الوجه ، طيّب الرّائحة ، هيوب ، ومع هيبته متقرّب إلى النّاس ، فتكلّم فلم أر أحسن من كلامه ، ولا أعذب من منطقه في حسن جلوسه فذهبت أكلّمه فزبرني النّاس ، فسألت بعضهم من هذا ؟ فقال : ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه واله يظهر للناس في كلّ سنة يوما لخواصّه ، فيحدّثهم ويحدّثونه .
فقلت : مسترشد أتاك فأرشدني ، هداك اللّه .
قال : فناولني حصاة .
فحوّلت وجهي ، فقال لي بعض جلسائه ما الّذي دفع إليك ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه واله ؟ فقلت :
حصاة ، فكشفت عن يدي ، فإذا أنا بسبيكة من ذهب ، [ فذهبت ] وإذا أنا به قد لحقني ، فقال :
شرح
بيت اللّه الحرام مشغول طواف بودم ، دور ششم را انجام داده بودم ومىخواستم هفتمين دور را انجام بدهم كه ناگهان در سمت راست كعبه حلقه جمعيتى را ديدم كه جوانى زيبا ، خوشبو وباهيبت در ميانشان بود . در عين حال كه صاحب عظمت وهيبت خاصي بود ، امّا به مردم نزديك شده وبراي آنها بهگونهاى صحبت مىكرد كه من كلامي بهتر از آن را نشنيده بودم ، وبيانى بهتر از بيان أو وجلسهاى خوبتر از آن نديده بودم . به أو نزديك شده تا صحبت كنم ، امّا ازدحام مردم مرا جدا كرد . از يكى از مردم پرسيدم : اين جوان كيست ؟ گفت : فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه واله است كه در هرسال يك روز براي خواصش ظاهر مىشود وبا آنها گفتوگو مىكند . پس [ خطاب به أو ] گفتم :
من خواهان ارشاد وهدايت هستم ، مرا ارشاد كن . ايشان هم سنگريزهاى به من داد . من كه رويم را برگرداندم ، يكى از همنشينان حضرت به من گفت : فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه واله چه چيزى به تو داد ؟ گفتم : سنگريزه . ووقتي كه دستم را باز كردم ، ديدم طلاى خالص است . از آنجا رفتم ، ناگهان ديدم كه آن حضرت به من رسيد وفرمود : حجّت براي تو