يثقل به ظهرك ، ويتعب به جسمك وأن تحبس نفسك على طاعة ربّك ، فإنّ الأمر قريب إن شاء اللّه تعالى .
فأمرت خازني فأحضر لي خمسين دينارا وسألته قبولها فقال : يا أخي قد حرّم اللّه علىّ أن آخذ منك ما أنا مستغن عنه كما أحلّ لي أن آخذ منك الشيء إذا إحتجت إليه فقلت له :
هل سمع هذا الكلام منك أحد غيري من أصحاب السلطان ؟ فقال : نعم ( أخوك ) أحمد بن الحسين الهمدانيّ المدفوع عن نعمته بآذربيجان ، وقد استأذن للحجّ تأميلا أن يلقى من لقيت ، فحجّ أحمد بن الحسين الهمدانيّ رحمه اللّه في تلك السنة فقتله ذكرويه بن مهرويه ، وافترقنا وانصرفت إلى الثغر .
ثمّ حججت فلقيت بالمدينة رجلا اسمه طاهر من ولد الحسين الأصغر يقال : إنّه يعلم من
شرح
خودت را فقط مشغول أطاعت از پروردگار كن ، كه ان شاء اللّه امر [ ظهور ] نزديك است .
[ محمّد بن أحمد بن خلف مىگويد : ] به خزانهدارم دستور دادم كه پنجاه دينار حاضر كند واز پيرمرد خواهش كردم كه آن را بپذيرد . پيرمرد گفت : اى برادر ! خداوند بر من حرام كرده كه از تو چيزى را بگيرم كه نيازى به آن ندارم ، به همان ترتيبي كه برايم حلال كرده است آنچه را كه نيازمندم از تو بگيرم وقبول كنم .
به أو گفتم : آيا غير از من ، از أصحاب وياران سلطان ماجراى تو را شنيده است ؟
گفت : بله ، برادرت أحمد بن حسين همداني كه به آذربايجان تبعيد شده بود ، از من شنيد وبه اميد اينكه آنچه را كه من ديدهام أو هم ببيند اجازه خواست كه حجّ بهجا آورد . حجّ را بهجا آورد ولى در همان سال به دست ذكروية بن مهرويه كشته شد . از هم جدا شديم ومن به سرحد ونزديك مرز برگشتم .
سال بعد به حجّ رفتم ودر مدينه مردى به نام طاهر را ملاقاة كردم كه از أولاد ونوادگان حسين أصغر [ فرزند امام سجاد عليه السّلام ] بود ، گفته مىشد كه در مورد