تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 656

مساهمون:

ص٦٥٦
امام باقر ( ع ) مىفرمايند : كبوترى وحشى بر بام درختى دو جوجه داشت كه روزى مردى جوجه‌هاى او را به يغما برد كبوتر وحشى به خداوند از وضع موجود شكايت نمود . بارى تعالى نيز به او وحى فرستاد كه به زودى كفايتش خواهد كرد . مدتى بعد آن پرنده دو جوجه ديگر به دنيا آورد و همان مرد در حالى كه دو قرص نان همراه داشت نزديك آن درخت آمد . در اين موقع مستمندى از كنار او گذشت آن مرد قرصى از نان خود را به او داد . آنگاه از درخت بالا رفته و جوجه‌ها را با خود پائين آورد و تنها صدقه‌اى كه داده بود او را از مهلكه‌اى كه خداوند برايش آماده كرده بود رهايى بخشيد . [ 1 ] آنحضرت در حديثى ديگر فرمودند : در ميان بنى اسرائيل مردى انديشمند و ثروتمند زندگى مىكرد او از همسر پاكدامن خود فرزندى داشت كه بسيار شبيه او بود و از همسرى ديگر كه از عفت و طهارت بهره‌اى نبرده بود ، دو فرزند ديگر داشت هنگاميكه مرگ پدر فرا رسيد فرزندانش را جمع نمود و به آنها گفت تمام ثروتهاى من متعلق به يك نفر از شماست . بعد از مرگ او ، فرزندانش به جان يكديگر افتادند تا آنكه با راهنمايى قاضى شهر نزد فرزندان گوسفند چرانى رفتند آنها در به دو ورود با پيرمردى مواجه شدند او آنها را به برادر بزرگتر خود معرفى نمود تا سؤالات خويش را با او مطرح نمايند آن سه تن هنگامى كه داخل منزل شدند با مردى ميانسالى روبرو گشتند . او از آنها خواست تا به نزد برادر بزرگترشان بروند . سه برادر نزد بزرگترين فرد آمدند اما با كمال تعجب او را بسيار جوانتر از دو برادرش يافتند وى در توضيح تعجب سه برادر گفت : اولين برادر مرا كه بسيار پير و فرتوت ديديد ، داراى زنى بدخو و لجوج است كه براى گريز از بلايى بزرگتر با او مدارا مىكند و برادر دوم من صاحب زنى است كه گاه زندگى بر ايشان لذت بخش و گاه ملالت آور است و شمايل ميانسال او بخاطر همين موضوع است و اما من داراى همسرى هستم كه هرگز اسباب كدورتم را فراهم نساخته و هيچگاه از همنشينى با او سير نمىشدم و راز جوانى من در همين امر است . حال به موضوع اصلى يعنى سؤال
هامش
الخواطر - ج 2 - ص 181 و تهذيب - ج 6 - ص 222 و وسائل - ج 18 - ص 164 و كافى - ج 7 - ص 410 و امالى صدوق - ص 79 [ 1 ] بحار - ج 14 - ص 490 .