تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 654

مساهمون:

ص٦٥٤
إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ
[ 1 ] [ 2 ] در قصص راوندى به نقل از امام باقر ( ع ) آمده است : عابدى بنام « جريح » در ميان بنى اسرائيل زندگى مىكرد روزى مادرش براى كارى نزد او آمد اما وى كه مشغول نماز بود پاسخ مادر خود را نداد . روز ديگر باز اين اتفاق تكرار گشت مادر كه آزرده خاطر گشته بود فرزندش را مورد نفرين خويش قرار داد تا در ميان بنى اسرائيل رسوا گردد . فرداى آن روز زنى فاسق و روسپى كه دچار درد زايمان بود به صومعه جريح آمده و مدعى گشت كه فرزندش از آن اوست . اين خبر به زودى در ميان بنى اسرائيل شايع گشت تا آنكه پادشاه دستور داد او را بدار آويزند . مادر جريح كه در ميان جمعيت بود به سر و صورت خود مىزد . عابد بنى اسرائيل كه فرياد و شيون مادرش را ديد گفت تمام اين گرفتاريها از نفرين تست مردم كه از سخنان جريح دچار ترديد در اجراى حكم شده بودند از او توضيح خواستند جريح نيز دستور داد تا آن طفل را حاضر كنند و از وى پرسيد پدرت كيست ؟ به اذن خداوند آن كودك لب به سخن گشوده و گفت پدرم فلان چوپان است . عابد بنى اسرائيل از آن روز با خود عهد كرد كه كمر همت به خدمتگزارى مادرش بندد . [ 3 ] امام باقر ( ع ) فرمودند : در ميان بنى اسرائيل مردى بود كه يكى از دختران خود را به كشاورزى داده بود و ديگرى را به يك خشت زن . او روزى براى سركشى به دختر اولش به خانه وى رفت و از حال وى و زندگيش جويا شد . دختر به پدر گفت ما امسال زمينهاى بسيارى را به زير كشت برده‌ايم اگر خداوند با ما يار باشد و باران بسيارى را بباراند از خوشبخترين مردم بنى اسرائيل خواهيم بود آنگاه پدر نزد دختر دومش رفت و از وضعيت زندگيش سؤالاتى كرد ، دختر به پدر گفت : شوهرم خشتهاى بسيارى ساخته تا به مرور خشك گرداند اگر خداوند با ما يار باشد و آسمان همچنان صاف و آفتابى بماند ما از ثروتمندترين مردم در ميان بنى اسرائيل خواهيم بود ! پدر دخترش را وداع گفت در حالى كه رو به آسمان داشت و مىگفت تو
هامش
[ 1 ] سورهء حشر - آيهء 16 . [ 2 ] مجمع البيان مجلد - 5 ج 9 - ص 397 . [ 3 ] بحار - ج 14 - ص 487 به نقل از قصص راوندى .
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 654 | السيد نعمة الله الجزائري / عزيزى