ظاهرى قصر و تخت و تاج پادشاه و ملازمان و نحوه جلوس امير بر تخت و وجود دانشمندان و حاكمان و كارگران بيشمار در دستگاه و نيز از درخشش و تلالو جواهراتى مثل طلا و نقره و زبر جد و آبگينههاى به كار رفته در كاخش سخن به ميان آوردند تا آنكه به اين جملات رسيدند : همواره سه مشاور بنامهاى « تمليخا » ، « مكسلمينا » و « ميشيلينا » در سمت راست او و سه مشاور بنامهاى « مرنوس » ، « ديرنهوس » و « ساذريوس » در سمت چپ او به انجام وظيفه مشغول بودند . روزى به دقيوس حاكم خبر دادند كه انبوه لشكريان پارسى شهر او را در محاصره خويش درآوردند . اندوهى جانكاه تمام وجود او را فرا گرفت يكى از مشاورين او بنام تمليخا با خود گفت اما او براستى خود را پروردگار همه ما مىداند پس چرا بخاطر چنين خبر دهشت آورى دچار اندوه گشته است ؟ چيزى نگذشت كه نظر خود را با 5 نفر از مشاورين ديگر نيز در ميان نهاد . او در استدلالات خود مىگفت : كيست كه اين آسمان را بدون ستون و ريسمان بنا كرده است و خورشيد و ماه را به عنوان دو نشانه آشكار در ميان آن قرار داده است كدامين پروردگار است كه زمين هموار را بر قلب آبهاى پرتلاطم بنا نمود و با حصارى از كوههاى سر به فلك كشيده از نوسانات و لرزشهاى پياپى آن جلوگيرى به عمل آورد ؟ كدام خداوندست كه مرا از ميان شكم مادرم بيرون آورد و سپس به تغذيه و تربيتم همت گمارد ؟ اين سؤالات باعث گشت تا تمليخا دريابد كه دقيوس بمانند ديگر پادشاهان جبار و خونريز است او و يارانش خداوند را بخاطر هدايتشان سپاس گفته و سپس از شهر افسوس خارج گشتند آنها بعد از طى مسافتى از مركبهاى خود فرود آمده و هفت فرسخ راه را با پاى پياده پيمودند بطوريكه خون از كف پاهايشان سرازير گشت . آن شش جوان در ميان راه با چوپانى مواجه گشتند . و بعد از اطمينان از او راز خود را باز گفته كمى بعد چوپان كه گوسفندان را به صاحبانشان بازگردانده بود خود را به گروه مشاورين رسانيد تا با آنها همسو گردد . در اين ميان سگ سياه و سفيد چوپان بنام « قطمير » نيز به آنها ملحق گرديد . آنها در ابتدا سعى كردند حيوان زبان بسته را با پرتاب سنگ از خود دور نمايند چرا كه مىترسيدند با صداى خود ديگران را متوجه مقصد آنها نمايد اما در اين لحظه سگ به صدا درآمده و گفت : اجازه دهيد با شما همسفر شده و از دشمنان
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 627
مساهمون: السيد نعمة الله الجزائري
ص٦٢٧