هدايت آنها مبعوث گردانيد اما راهنماييهاى او اثرى نبخشيد و مردم رسّ به نافرمانى خود افزودند . فرستادهء خداوند كه از آن مردم مأيوس گشته بود از بارى تعالى خواست تا قدرت خويش را به نمايش گذارد و درختان صنوبر را كه به عنوان سمبل بت پرستى مورد احترام قرار گرفته بود بخشكاند . صبح روز بعد مردم با صحنهاى دهشتآور مواجه گشتند . آنها درختان شهر را مشاهده مىكردند كه تمامى خشك گرديده است شايعات بالا گرفت تا آنجا كه انشعابى در ميان مردم بوجود آمد گروهى عقيده داشتند مردى كه خود را پيامبر خدا مىداند از قدرت سحر و جادوگرى استفاده كرده تا شما را از خدايانتان دور سازد و به پرستش پروردگار يگانه خود بخواند عدهاى ديگر مىگفتند خدايان شما بخاطر عيب جوئيهاى مكرر و تهمتهاى آن پيامبر به خشم آمده است و شوكت و عظمت خود را بدينوسيله مستور ساخته تا شما نيز عليه آن شخص بشوريد . اهل رسّ چاهى عميق حفر نموده و پيامبر خود را در ميان آن افكندند سپس تكه سنگى بزرگ را بر روى آن قرار دادند .
در تمام مدت روز صداى آن پيامبر از قعر چاه به گوش مىرسيد كه مىگفت : بار خدايا تو تنگى مكان و نهايت سختى مرا مىبينى پس بر بيچارگى و ناتوانيم ترحم نما و هر چه زودتر جانم را بستان . آن مردم پست با خود مىانديشيدند كه از پس كشتن پيامبر خدا خواهند توانست خوشنودى خدايان خود را كسب نموده و نور و روشنايى و سر سبزى را بار ديگر به سرزمين خود بازگردانند اما خداوند به جبرئيل وحى فرستاد بردبارى من بندگانم را فريفته ساخت آنها گمان مىبرند با كشتن فرستاده من و عبادت بتها از خشمم در امان خواهند ماند اما چوب انتقام من بر گنهكاران فرود خواهد آمد به عزتم سوگند كه از آنها انتقامى سخت خواهم ستاند تا باعث عبرت جهانيان گردد .
روز عيدى بود و مردم رسّ با خيال آسوده به عيش و خوشگذرانى و بت پرستى مشغول بودند ناگهان طوفانى شديد به رنگ سرخ وزيدن گفت مردم از ترس به يكديگر پناه مىبردند در همين لحظه زمين تكانى خورد و زير پاى آنها تبديل به سنگى گداخته گرديد آسمان نيز به يارى زمين شتافت و ابرى سياه گدازههاى آتشين را بر سر و روى آنها فرو ريخت چيزى نگذشت كه تمام اهل رسّ تبديل به سربى
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 552
مساهمون: السيد نعمة الله الجزائري
ص٥٥٢