تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
اما اى برادر تميمى اينك گوش سپار به داستان آنها : اصحاب « رس » درخت صنوبرى بنام شاه درخت را مىپرستيدند آن درخت را يافث بن نوح در كنار چشمه‌اى بنام روشاب كاشته بود و آنها را به اين جهت اصحاب رسّ مىگويند چون پيامبر خود را در داخل تلى از خاك فرو بردند . اين اتفاق بعد از حضرت سليمان ( ع ) بوجود آمد . آن قوم داراى دوازده آبادى در كنار رودخانه‌اى پر آب بودند ، بزرگترين شهر آنها « اسفندار » نام داشت كه پادشاهى بنام « تركوذ بن غابور » از فرزندان نمرود بر آن حكم مىراند . در آن شهر چشمه‌اى قرار داشت كه اطرافش درختهاى صنوبر بسيارى روئيده بود مردم شهرهاى اطراف آب مورد احتياج خود را از اين چشمه تامين مىكردند آنها عقيده داشتند چشمه صنوبر محل حيات خدايان آنهاست و احدى حق ندارد از آب آن بنوشد و هر كس را كه مبادرت به نوشيدن آن آب مىكرد به قتل مىرساندند . مردم آن قوم آب نوشيدنى خود را از رودخانه رسّ تامين مىكردند مردم هر يك از آباديها در هر ماه از سال گرد درخت صنوبر جمع شده و بر آن پارچه‌اى بسان پشه‌بند مىانداختند و بخاطرش گاو و گوسفند قربانى مىكردند آنها هيزمهاى فراوانى را مشتعل مىساختند و هنگاميكه دود فضا را تاريك مىكرد به سجده مىافتادند و از آن درخت رضايت مىطلبيدند شيطان نيز در اين موقع به كمك آن نابخردان مىآمد و در ساقه و برگ درخت حركت ايجاد مىكرد در اين لحظه صداى كودكى به گوش حاضرين مىرسيد كه مىگفت : بندگانم من از شما خوشنود گشتم اينك خرسند و مسرور باشيد ! در اين لحظه مردم از خوشحالى به باده نوشى و نواختن چنگ و موسيقى مشغول مىشدند . عجم‌ها اسامى ماه‌هاى خود را از اين شهرهاى دوازده‌گانه گرفته‌اند ، زمانى كه نوبت جشن عيد بزرگترين شهر اصحاب رسّ فرا مىرسيد كوچك و بزرگ در كنار چشمه و صنوبر بزرگ جمع مىشدند و سراپرده‌اى از ابريشم و ديبا كه بر آن اشكال و صور مختلفى نقش بسته بود ، برپا مىكردند آنها براى آن سراپرده دوازده درب ورودى ساخته بودند ، تا مردم هر يك از شهرهاى دوازده گانه از دروازه مخصوص به خود داخل شوند . آنها دوازده روز تمام را به عيش و خوشگذرانى و باده گسارى سپرى مىكردند . هنگامى كه سركشى اصحاب رسّ از حد گذشت خداوند پيامبرى را از فرزندان يهودا براى
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 551 | السيد نعمة الله الجزائري / عزيزى