رس به شهادت رسيدند . مىگويند آن مردم صليبها را به خدايى مىپرستيدند . [ 1 ] در كتاب عرائس آمده است : اهل رس پيامبرى داشتند به نام حنظلة بن صفوان و در نزديك سرزمين آنها كوهى بود بسيار مرتفع بنام فتح كه جايگاه سيمرغ بود و پرندگان ديگر را شكار كرده و بر فراز آن كوه مىخورد روزى از شدت گرسنگى مجبور گشت پسرك و دختركى كوچك را شكار نمايد . مردم رس از حنظله خواستند تا به درگاه خداوند استغاثه نمايد . آنحضرت نيز در دعاى خويش خواست تا نسل آن حيوان را از صفحه زمين برچيند كمى بعد صاعقهاى آن حيوان و نسلش را از ميان برد . عربها در بسيارى از اشعار و ضرب المثلهاى خود به سيمرغ يا عنقاء به عنوان موجودى افسانهاى اشاره مىكنند . بعد از آن اصحاب رس پيامبر خود را به قتل رساندند و خانهها و جويبارهاى آنان مدت يكصد سال عارى از هر سكنهاى ماند . بعد از اين مدت گروهى از انسانهاى صالح پديدار گشتند و به زندگى در آن ناحيه پرداختند بعد از مدتى فساد و فحشا آنچنان در ميانشان اوج گرفت كه پدر از دختر و خواهر خود كام مىجست و همسر خويش را در اختيار برادر و همسايهاش قرار مىداد ! و اين عمل شنيع را نوعى صله رحم و نيكوكارى قلمداد مىكردند ! كار رسوايى آن مردم از اين هم فرا رفت تا آنكه زنان را به حال خود رها ساختند تا به هرزگى افتند و خود به لواط روى آوردند . شيطانى به نام « دلهاث » نيز فرصت را غنيمت شمرده و به صورت زنى نزد زنان قوم رس آمده و نحوه سحق و كامجويى زنان از يكديگر را بدانان آموخت از پس اين جنايات شرم آور خداوند دو صاعقه را در ابتدا و انتهاى شب بر آنها نازل فرمود . خورشيد نيز در همان موقع دچار كسوف شد و از آن مردم و ديار آنها اثرى باقى نماند . [ 2 ]
هامش
[ 1 ] بحار - ج 14 - ص 153 .
[ 2 ] عرائس - ص 86 و بحار - ج 14 - ص 155 .