تخت او افكنديم - جسد كودكى مرده - پس او بسوى خدا بازگشت و دانست كه بايد در برابر مقدرات الهى تسليم شد . » در تفسير على بن ابراهيم آمده است سليمان به اسب علاقهء وافرى داشت و هر روز اسبان بسيارى را در برابر او به نمايش مىگذاشتند تا آنكه روزى بر اثر غفلت نماز عصر او فوت گرديد سليمان كه دچار غم و اندوه شده بود از خداوند خواست تا خورشيد را بار ديگر برگرداند ، دعاى او مستجاب شد و توانست نماز عصر را در وقت خود بجاى آورد آنگاه همه اسبان را گردن زد . « ردوها على فطفق بالسوق و الاعناق » در تفسير آيه
وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ
آمده است سليمان با زنى از اهالى يمن ازدواج كرد و از وى صاحب پسرى شد كه بسيار به او عشق مىورزيد تا آنكه روزى از نحوه نگاه تند ملك الموت به فرزندش متوجه شد كه اجل او نزديك است به همين خاطر به فكر چاره افتاد . گروهى از پريان و شياطين پيشنهاد كردند تا او را به چشمهاى در شرق زمين ببرند كه مىگويند خورشيد در آن غروب مىكند و بعضى ديگر پيشنهاد كردند تا او را به ميان زمين هفتم ببرند اما سليمان با پيشنهاد آنها مخالفت كرد زيرا كه ملك الموت قادر بود به تمام آن نواحى دسترسى يابد تا آنكه مطابق نظر يكى از اطرافيانش او را بر فراز ابرى نهادند اما ملك الموت نهايتا به او دسترسى يافته و جانش را ستاند و جسد آن را بر روى تخت سليمان انداخت و آنحضرت دانست كه در تقدير الهى خللى وارد نخواهد گشت
وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ . . .
امام صادق ( ع ) فرمودند : هنگاميكه سليمان انگشترى خود را بدست مىكرد تمام پريان و شياطين و پرندگان و وحوش براى فرمانبردارى گرداگرد او جمع مىگشتند و باد جايگاه او را با تمام افراد و امكاناتى كه همراهش بود به هر نقطهاى كه اراده مىنمود منتقل مىساخت او نماز صبح را در شام نماز ظهر را در فارس بجاى مىآورد . اما هنگاميكه اسبان خود را كشت خداوند پادشاهى را از او باز ستاند . مىگويند هنگاميكه براى تخلى خارج مىشد انگشتر خود را به يكى از خادمانش مىداد . روزى شيطان با نيرنگ توانست انگشتر او را به چنگ آورد .
سليمان همه اهل مملكت خود را بسيج نمود تا انگشترى او را بيابند از آن سو