تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
گروه را سوزانيد بار ديگر كاتب پادشاه مامور ملاقات با ادريس شد اما اين بار حريقى تمام آن گروه را سوزانيد بار ديگر كاتب پادشاه مامور ملاقات با ادريس شد اما اين بار نيز با چاره انديشى حكيم دانشمند توطئه پادشاه نقش بر آب شد و چندى بعد فرزند او از دنيا رفت . بعد از آن ادريس نزد مادر يونس بن متى آمد و مدتى را نزد آن‌ها در خفا زندگانى كرد تا اينكه روزى يونس كه شيرخواره‌اى بيش نبود از دنيا رحلت نمود مادر او كه بسيار بيتابى مىكرد از الياس درخواست كرد تا دعا نمايد خداوند بار ديگر فرزندش را به او بازگرداند ، دعاى ادريس باعث گشت تا يونس بار ديگر حيات خويش را بازيافته و در آستانه چهل سالگى بسوى قوم خويش مبعوث گردد
وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ
[ 1 ] آنگاه خداوند از الياس خواست تا از وى تقاضايى نمايد . الياس نيز از بارى تعالى درخواست نمود تا او را به پدران و اجداد پاكش ملحق نمايد چرا كه از كينه توزيهاى قومش به ستوه آمده است خداوند در پاسخ او گفت قوام و ثبات اين مردم به وجود تو بستگى دارد و آن روز كه تو نباشى بودن آنها نيز سودى نخواهد داشت . آنگاه ادريس از پروردگار تقاضا نمود تا هفت سال بر مردم قومش قطره‌اى باران باريده نشود . خشكسالى و گرسنگى بر مردم فشار غير قابل تحملى را وارد آورده بود تا اينكه در نهايت آنها تسليم خواسته‌هاى ادريس شدند . آنگاه پيامبر خدا به اتفاق شاگردش اليسع به ميان قوم خويش بازگشت پادشاه بعلبك كه چشمش به او افتاده بود گفت نفرين تو بود كه باعث گشت تا مردم هفت سال تمام در سختى و قحطى بسر برند و عده بسيارى از آنها نيز بر اثر گرسنگى و تشنگى كشته شوند . اما ادريس خطاب به او پاسخ داد . بايد بدانى كه گمراه شدن مردم توسط تو باعث اين عذاب گرديده است . تاريكى شب همه جا را فرا گرفته بود ، ادريس به دستيارش اليسع رو نموده و گفت در آسمان چه مىبينى ؟ و اليسع به او گفت : ابرى را مىبينم كه در حال نزديك شدن به ما مىباشد ادريس فرياد زد به مردم بشارت ده كه باران رحمت الهى در شرف باريدن است اما در عين حال بدانها متذكر شد كه خود و
هامش
[ 1 ] سورهء صافات - آيهء 147 .