معذبى و قد أصهرت لك ليلى ؟ » [ 1 ] « ابن عباس » روايت مىكند كه يوشع بن نون بعد از وفات موسى ( ع ) بنى اسرائيل را وارد شامات كرده و هر قسمتى از سرزمين مقدس را به يكى از طايفهها يا اسباط واگذار كرد او سرزمين بعلبك را به تيرهاى بخشيد كه الياس از آنها بود . وى مردم خويش را از پرستش بتى بنام « بعل » بر حذر مىداشت اما با تحريك « لاجب » پادشاه بعلبك پيوسته آن قوم ادريس را نافرمانى مىكردند .
إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ . إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ . أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ
[ 2 ] آن پادشاه زنى فاسق داشت كه در غياب وى به حكمفرمايى مىپرداخت دربار لاجب حكيمى خردمند وجود داشت كه تا آنزمان هشتصد تن از بندگان قوم خويش را از چنگ شكنجه همسر پادشاه رهانيده بود . در همسايگى قصر پادشاه مردى عابد زندگى مىكرد او در بستان خويش به كشت و زرع مشغول بود تا اينكه روزى در غياب شاه همسر او آن عابد را به قتل رسانده و بستان وى را غصب نمود . اين اتفاق باعث خشم خداوند گرديد در همين اوان الياس براى هدايت قوم خويش مبعوث گرديد اما هر بار مورد تكذيب مردم و قصر نشينان واقع گشت او نيز آن قوم را مورد نفرين خويش قرار داد و به دامان كوهها و جنگلها پناه برد ، ادريس مدت هفت سال در ميان غارها زندگى مىكرد . از طرفى پادشاه فرزندى داشت كه به بيمارى سختى مبتلا گشته بود و طبيبان چاره درد او را نزد ادريس مىدانستند . پادشاه گروهى را نزد ادريس فرستاد ولى او از فرستادگان خواست تا به پادشاه گوشزد نمايند كه شفاى فرزندش را از خداوند قادر و يگانه بخواهد نه از بندگان ضعيفى به مانند او . پادشاه كه از پاسخ ادريس بسيار آشفته بود تصميم گرفت تا پنجاه نفر را بسوى ادريس روانه سازد و به آنها ماموريت داد تا وانمود نمايند كه براى ايمان آوردن به نزد او آمدهاند و هنگامى كه با وى مواجه گشتند بيدرنگ به قتلش رسانند . آنها به پائين كوه رسيده و ادريس را صدا زدند پيامبر خدا نيز از ذات بارى تعالى خواست چنان كه آنها در گفته خويش صداقت نداشته باشند آتش را بسويشان بفرستد چيزى نگذشت كه حريقى تمام آن
هامش
[ 1 ] كافى - ج 1 - ص 227 .
[ 2 ] سورهء صافات - آيهء 123 تا 125 .