آب حيات نوشيد . مدتها گذشت تا آنكه دو مرد تاجر كه از شهر پادشاه به يكى از جزاير درياى سرخ رفته بودند خضر را در آنجا يافتند اما با او عهد كردند كه راز محل زندگيش را براى پدر او بازگو نكنند . خضر نيز ابرى را مامور ساخت تا آنها را به ديار خود رساند اما يكى از آن دو نفر عهد شكنى كرده و پادشاه را از محل اختفاى فرزندش با خبر ساخت . از سويى بر اثر گناهان بسيار زياد قوم خضر خداوند بر آنها عذابى را نازل ساخت بطوريكه شهر آنها به كلى نابود گشت . اما آن دختر باكرهاى كه راز عدم مضاجعت خضر را با خود پوشيده داشته بود و نيز آن مرد تاجرى كه محل اختفاى خضر را براى پادشاه بازگو نكرده بود يكديگر را در ميان خرابههاى آن شهر ويران شده يافتند كمى بعد آنها با يكديگر ازدواج كرده و به سرزمين ديگرى نقل مكان كردند همسر آن مرد در آنجا به آرايشگرى دختران پادشاه مشغول گشت تا آنكه روزى شانهاش بر زمين افتاد و براى برداشتن آن جملهء « لا حول و لا قوة الّا بالله » را بر زبان جارى ساخت . دختران پادشاه كه كلام غريبى را مىشنيدند پدر خويش را از ماجرا آگاه ساختند پادشاه ابتدا از آنها خواست تا از اعتقاد خويش به بارى تعالى دست بردارند اما هنگاميكه استقامت آنها را در راه دين مشاهده كرد دستور داد تا آن زن را به اتفاق شوهر و فرزندش داخل ديگى از آب جوش بياندازند و سپس خانه را بر سرشان خراب كنند در اينجا جبرئيل به پيامبر ( ص ) فرمود : بوى مطبوعى كه هم اينك به مشام مىرسد رايحهاى است كه از آن خانه برخاسته است . [ 1 ] « عبدالله بن سليمان » گويد هنگاميكه ذوالقرنين به منطقهاى كه در آن سيصد و شصت چشمه بود رسيد به هر يك از اصحابش و از آن جمله خضر يك ماهى سوده شده در نمك را عطا نمود تا آن را داخل چشمهاى زنند و مشخص شود كداميك از آن چشمهها داراى آب حيات است و باعث جاودانگى انسان مىشود هر يك از ياران ذوالقرنين به دنبال ماموريت خويش رفته و ماهيها را بعد از شستن در آب نزد وى آوردند اما ماهى خضر به هنگام شستشو زنده گشته و به سرعت از دسترس وى خارج شد . او نيز از آن چشمه نوشيده و داستان خود را در بازگشت براى ذوالقرنين
هامش
[ 1 ] تفسير قمى - ج 2 - ص 42 .