Skip to main content

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — Page 286

Contributors:

P.286
است زيرا در سحرى او ضمن مناجات با پروردگار توسط ملك الموت آگاه گشت كه روح يوسف در ميان كسانى كه قبض روح گشته‌اند ، نمىباشد و بدين جهت بود كه به فرزندانش گفت
اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ
[ 1 ] بعد از چندى عزيز مصر نامه‌اى به اين مضمون را براى يعقوب ارسال داشت : فرزندت يوسف را كه در ازاى مبلغى ناچيز خريده بودم به همراه بنيامين كه متهم به سرقت است نزد خويش به بردگى نگاه داشته‌ام تحمل محتواى اين نامه براى يعقوب مشكل بود . او بيدرنگ در پاسخ عزيز مصر نامه‌اى بدين مضمون تهيه نمود : بسم اللّه الرحمن الرحيم ، از يعقوب اسرائيل اللّه فرزند اسحاق بن ابراهيم ، اما بعد محتواى نامه‌ات و بندگى فرزندانم را دريافتم ، بدان كه مصيبت بر فرزندان آدم همچنان خيمه زده است ، جدم ابراهيم توسط نمرود در آتش افكنده شد اما با عنايت خداوند از آن نجات پيدا كرد ، پدرم اسحاق كه قرار بود قربانى گردد با فديه قوچى آسمانى از مرگ نجات يافت من نيز صاحب پسرى بودم كه در تمام دنيا هيچكس را به اندازه او دوست نمىداشتم اما برادرانش كه او را با خود به خارج شهر برده بودند در بازگشت به دروغ گفتند كه فرزندم را گرگ دريده است اينك از پس آن واقعه پشتم خميده و چشمانم كم سو گشته است . حال نيز فرزند ديگرم بنيامين را كه با يوسف الفت و مؤانستى داشت براى تهيه آذوقه به مصر بردند امّا در بازگشت به او تهمت دزدى زده‌اند بدان كه ما خاندانى هستيم كه دامانمان از آلودگى به سرقت و فحشاء پاك است ، من ترا به خداوند ابراهيم و اسحاق و يعقوب قسم مىدهم كه بر من منت نهاده و يوسف را به من بازگردانى ، مىگويند وقتى نامه يعقوب بدست يوسف رسيد آن را به ديدگان خويش نهاده و زار گريست آنگاه از روى ملاطفت خطاب به برادرانش گفت : آيا مىدانيد با يوسف و برادرش چه كرده‌ايد ؟ آنها از روى تعجب پرسيدند : آيا تو خود يوسفى ؟ ! او پاسخ داد : بلى من يوسفم كه خداوند بر من و برادرم منت نهاد تا زنده بمانيم فرزندان يعقوب كه اقتدار و دانش يوسف را مىديدند به گناه خويش اعتراف نموده و از برادر خويش خواستند تا از
Footnote
[ 1 ] سورهء يوسف - آيهء 87 .