تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
يكى از آنها را گروگان خويش گيرد اما يوسف با اين نظريه مخالفت ورزيد و گفت : ما تنها كسى را مسؤول مىدانيم كه پيمانه در ميان اثاثيه او پيدا شده است . و ملاحظه مىكنيد كه يوسف بطور ماهرانه‌اى گفت پيمانه در نزد او پيدا شده است و عنوان نداشت كه پيمانه غله سرقت رفته است
أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ . قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ
[ 1 ] برادران يوسف كه از باز پس ستانى بنيامين مايوس گشته بودند عزم بازگشت نمودند در اين هنگام يهودا پيمان با يعقوب را به ياد آنها آورد و اظهار داشت كه از مصر بيرون نخواهد رفت تا مطمئن شود پدرش به دو رخصت اين كار را داده است . او از برادرانش خواست تا به نزد يعقوب رفته و آنها را از نحوه سرقت توسط بنيامين مطلع سازند
أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ . ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ
[ 2 ] برادران يوسف به كنعان بازگشتند اما يهودا در مصر باقى ماند و به عللى ميان او و يوسف جدالى لفظى درگرفت . عادت يهودا اين بود كه در مقام خشم و عصبانيت موهاى شانه‌اش راست شده و ماده‌اى شبيه به خون از آن خارج مىشد در اينحالت تنها لمس دستان او توسط برادرانش وى را به آرامش مىكشاند . اتفاقا در آن روز يكى از فرزندان يوسف با انارى زرين مشغول بازى بود و آن را بسوى يهودا غلطانيد و هنگامى كه براى برداشتن انار به نزديك يهودا رسيد دستش با دستان او تماس پيدا كرده و اين گونه خشم يهودا فروكش نمود . [ 3 ] برادران يوسف اينك به كنعان و نزد يعقوب رسيده بودند آنها جريان را براى پدر تعريف نمودند اما يعقوب به آنها گفت : در حقيقت اينچنين نيست بلكه قلوب شما همان كارى را كه خواسته‌ايد در نظر شما آراسته است اما كار من شكيبائى است و چيزى نخواهد گذشت كه خداوند همه آنها را به نزد من آرد . سپس يعقوب از فرزندان خويش روى برتافته و در فراق يوسف گفت فرزندم بيا كه ديگر وقت ديدن
هامش
[ 1 ] سورهء يوسف - آيهء 78 و 79 [ 2 ] سورهء يوسف - آيهء 80 و 81 [ 3 ] تفسير قمى - ج 1 - ص 349
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 284 | السيد نعمة الله الجزائري / عزيزى