تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
صحبتهايش اعتماد بر اسباب و علل طبيعى را بى اثر دانست .
وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ
[ 1 ] على بن ابراهيم گويد : فرزندان يعقوب به همراه بنيامين كنعان را بسوى مصر ترك گفتند اما بنيامين در ميان راه هرگز با برادران سخنى نگفت و هم سفره آنها نگرديد تا آنكه به نزد يوسف رسيدند و او در فرصتى مناسب از بنيامين پرسيد به چه جهت با برادران خويش همنشينى نمىكند ؟ بنيامين در پاسخ يوسف گفت چگونه همنشين آنها باشم در حالى كه برادرم يوسف را از نزد پدر و مادرم برده و وانمود كردند كه گرگ او را دريده است و من با خود عهد كردم تا پايان عمر با آنها به صحبت ننشينم يوسف از او پرسيد : آيا ازدواج كرده است و فرزندانى دارد ؟ بنيامين پاسخ گفت : بلى ازدواج كرده‌ام و داراى 3 پسر مىباشم بنامهاى گرگ ، پيراهن و خون و اين نامها را براى آن بر فرزندانم نهاده‌ام كه ياد برادرم هميشه در ذهنم جارى باشد ، در اين لحظه يوسف دستور داد تا برادرانش بيرون روند و در خلوت خود را به بنيامين معرفى نمود و از او خواست تا نزد وى بماند اما بنيامين اظهار داشت برادرانم مرا رها نخواهند كرد چرا كه با پدرم پيمان الهى بسته‌اند كه مرا به نزد او باز گردانند اما يوسف چاره‌اى انديشيده و از بنيامين خواست كه راز او را موقتا پوشيده بدارد . كاروان فرزندان يعقوب آماده حركت بود كه يوسف به يكى از خواجگان خويش دستور داد تا پيمانه غله پادشاهى را كه از جنس طلا بود پنهانى در ميان اثاثيه بنيامين جا دهد لحظه‌اى كه فرزندان يعقوب قصد خروج از نزد يوسف را داشتند فرياد كسى را شنيدند كه مىگفت : اى كاروانيان شما متهم به سرقت هستيد
أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ
[ 2 ] برادران يوسف كه شگفت زده شده بودند پرسيدند : چه چيزى به سرقت رفته است ؟ ملازمان گفتند : ما پيمانه غله پادشاه را گم كرده‌ايم و هر كس آن را بيابد يك شتر بار طعام حق الجعاله دريافت خواهد كرد .
قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ ؟ قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ
[ 3 ] فرزندان يعقوب در پاسخ ملازمان گفتند : ما دزد نيستيم و به اين سرزمين براى
هامش
[ 1 ] انوار التنزيل بيضاوى - ج 1 - ص 233 . [ 2 ] سورهء يوسف - آيهء 70 . [ 3 ] سورهء يوسف - آيهء 71 تا 72 .