تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
پوشيده نگاه دارد . در آنزمان نماز جماعت حداقل با تعداد يازده نفر برپا مىشد و چون آنها ده نفر بودند تصميم گرفتند كه خداوند را امام خويش دانسته و جملگى بعنوان ماموم به نماز ايستند . آنها شبانگاه به نزد يعقوب بازگشتند در حالى كه پيراهن خونين يوسف را به همراه داشتند .
قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ
آنها به پدر گفتند : ما براى دويدن با يكديگر به مسابقه پرداختيم .
وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ
[ 1 ] اما در غياب ما گرگ يوسف را دريد . يعقوب خطاب به فرزندانش گفت : چگونه گرگى بوده كه پيراهن يوسف را ندريده اما او را خورده است ؟ ! از طرفى يوسف به مصر منتقل شد و عزيز مصر او را به غلامى خريد . [ 2 ] « فقال العزيز :
لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ
عزيز مصر به همسرش گفت : جايگاهى رفيع را براى او در نظر گير .
عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
[ 3 ] عزيز مصر و همسرش از نعمت داشتن فرزند محروم بودند و به همين خاطر يوسف را به نيكى تربيت كردند اما او هنگاميكه به سن بلوغ رسيد مورد توجه همسر عزيز قرار گرفت بطوريكه دلباخته او گشت . هيچ زنى نبود كه به دو مىنگريست اما محبت او در دلش جاى نمىگرفت . چهره همچو ماه درخشنده او بالاخره باعث رفت و آمدهاى مشكوك زليخا و دلدادگى او شد .
وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها
[ 4 ] زليخا همواره مترصد فرصتى مناسب بود تا از يوسف كام ستاند .
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ
[ 5 ] روزى زليخا درهاى اطاق خود را بسته و بسوى يوسف آمد اما ناگهان چهره يوسف به يعقوب افتاد كه در گوشه‌اى از اطاق انگشت به دهان به دو مىنگرد و خطاب به او مىگويد : اى يوسف تو در آسمانها در زمره پيامبران الهى مىباشى چگونه است كه مىخواهى در زمين جزء بزهكاران واقع گردى ! هشدار يعقوب باعث بيدارى يوسف گرديد . [ 6 ] امام صادق ( ع ) مىفرمايند : هنگاميكه زليخا با يوسف خلوت نمود به طرف بتى كه در اطاق داشت رفته و پارچه‌اى را بر آن افكند تا شاهد عمل زشت او نباشد . در اين
هامش
[ 1 ] سورهء يوسف - آيهء 17 . [ 2 ] حاشيه بحار - ج 12 - ص 225 . [ 3 ] سورهء يوسف - آيهء 21 . [ 4 ] سورهء يوسف - آيهء 23 . [ 5 ] سورهء يوسف - آيهء 24 . [ 6 ] تفسير قمى - ج 1 - ص 342 .