در اين هنگام قريش گفتند : يا ابا حكم ! عبد شمس هم از دين آباء و اجدادى خود دست كشيد ، و به مذهب جديد گرائيد آيا نمىبينيد كه وى به طرف ما بازنگشت او قول محمد را قبول كرده و به منزل خود رفته است ، مشركين قريش از اين موضوع بسيار ناراحت گرديدند و غم و اندوهى آنها را فرا گرفت .
( 1 ) ابو جهل هنگام صبح نزد وليد رفت و گفت : يا عم ! تو ما را رسوا كردى و سر افكنده ساختى ، وليد گفت : چرا ؟ اى برادرزاده گفت : تو دين محمد را قبول كردهاى ، وليد گفت : چنين نيست من بر دين پدران خود باقى هستم ، و ليكن من كلامى شنيدم كه بدنم از آن بلرزه در آمد ، ابو جهل گفت : آيا آن كلام شعر است ؟
گفت : شعر نيست ، ابو جهل گفت : آيا گفتار محمد خطبه است ؟ وليد گفت : خطبه هم نيست ، زيرا خطبه كلامى است كه بهم متصل است ، ولى كلام محمد از هم پراكنده مىباشد ، و بهم شباهتى ندارد ، و بسيار شيرين و زيبا است .
ابو جهل گفت : من خيال ميكنم كه كلمات او خطبه باشند ، وليد پاسخ داد :
خطبه نيستند ، ابو جهل بار ديگر گفت : پس چيست ؟ وليد گفت : مرا اندكى مهلت بده تا در اين باره بينديشم ، چون روز ديگر شد گفتند : جواب ما را بگوئيد ، وليد گفت بگوئيد كلام او سحر است ، و دل مردم را مسحور مىكند ، پس از اين خداوند در بارهء وليد فرمود :
ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً * وَ جَعَلْتُ لَهُ مالًا مَمْدُوداً * وَ بَنِينَ شُهُوداً
تا آنجا كه فرمود :
عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ
.
( 2 ) عكرمه گويد : وليد بن مغيره خدمت حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله آمد و گفت : از كلمات خود براى من بخوان حضرت اين آيهء شريفه را قرائت فرمود :
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ
وليد عرض كرد : بار ديگر بخوان ، حضرت دو مرتبه آيه را تكرار كرد ، گفت :
به خدا قسم اين كلام شيرينى و ملاحت و شيوائى و فصاحت فوق العادهاى دارد ، اين كلام ريشهاش بسيار قوى بوده و ميوههاى خوبى خواهد داد ، و به اين بلاغت بشر سخن نخواهد گفت .