و او را با كنيه ذكر كردند ، و حال اينكه در نزد پدرم جز خليفه و يا وليعهد و يا كسانى را كه خليفه اجازه داده بود حق نداشتند احدى را با كنيه ياد كنند .
( 1 ) در اين هنگام مردى گندمگون و زيبا اندام و خوش صورت كه جلال و شكوه از هيئتش نمايان بود وارد شد ، هنگامى كه چشم پدرم بر وى افتاد از جاى خود حركت كرد و به طرف وى به راه افتاد ، و من نديده بودم پدرم از كسى اين اندازه احترام بگذارد ، هنگامى كه نزد پدرم رسيد وى با او معانقه كرد و از چهرهاش بوسيد و به صدر مجلس و در مصلاى خود جاى داد و خود در مقابلش نشست و با وى به سخن گفتن پرداخت و اظهار خشوع و خضوع ميكرد .
من از اين جريان سخت در تعجب افتادم ، كه ناگهان حاجب رسيد و گفت : اينك موفق مىآيد ، هنگامى كه موفق نزد پدرم مىآمد ابتداء نگهبانان و امراء وارد ميشدند ، در اين موقع همگان قيام كردند و بين پدرم تا درب منزل دو صف از مردم بسته شد و اينان در اين جا توقف ميكردند تا موفق وارد شود و پس از مدتى كه از مجلس بيرون ميشد آنها هم ميرفتند .
پدرم در اين هنگام با حسن بن على گرم صحبت بود تا آنگاه كه غلامان مخصوص موفق آمدند و معلوم شد كه اكنون خودش هم وارد خواهد شد ، پدرم گفت : فدايت گردم اگر ميل دارى شما هم برخيز ، پس از اين به نگهبانش گفت : اين را ببريد پشت صفها تا موفق او را نبيند ، حسن بن على و پدرم از جاى خود حركت كردند و او از پدرم خداحافظى كرد و رفت ، من از اين جريان سخت در فكر افتادم و از رفتار پدرم با وى متعجب شدم تا آن گاه كه شب رسيد .
هنگامى كه پدرم شب نماز خود را خواند و نشست ، من هم مقابلش نشستم و كسى هم در آنجا نبود ، پدرم گفت : اى احمد آيا حاجتى دارى ؟ گفتم آرى اى پدر ، اين مرديكه صبح اين جا آمد و شما از وى احترام و تجليل كردى كه بود ؟ پدرم گفت : آن امام رافضيان حسن بن على معروف به ابن الرضا است ، پدرم بعد از اين جمله سكوت كرد و چيزى نگفت .
إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 496
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٤٩٦