تقسيم اموال آنان شدند ، در اين هنگام يكى از راهزنان به اين بيت دعبل تمثل جست :
أرى فيئهم في غيرهم متقسّما * و أيديهم من فيئهم صفرات
( 1 ) دعبل گفت : من گويندهء اين قصيده هستم ، راهزنان دست دعبل را باز كردند و براى خاطر وى دست همه اهل كاروان را نيز رها نمودند ، و تمام اموال آنان را هم برگردانيدند ، دعبل پس از اينكه از چنگ قطاع الطريق رهائى پيدا كرد به راه خود ادامه داد تا به شهرستان قم رسيد ، دعبل در اين شهر توقف كرد و قصيدهء خود را براى اهل قم قرائت كرد .
مردم قم از دعبل فوق العاده تجليل كردند و از وى خواستند تا جبه را به آنان به هزار دينار بفروشد ، دعبل امتناع كرد و جبه را نفروخت ، هنگامى كه از قم بيرون شد گروهى از جوانان آمدند و جبه را از وى گرفتند ، دعبل بار ديگر مراجعت كرد و جبه را از آنان طلب نمود ، گفتند : ديگر جبه را نخواهى ديد اكنون هزار دينار را بگير و مراجعت كن .
دعبل گفت : پس لا اقل يك تكه از آن جبه را به من بدهيد ، آنان از اين پيشنهاد خوشوقت شدند و مقدارى از جبه را كندند و هزار دينار هم روى او گذاشتند به دعبل دادند ، وى از قم مراجعت كرد و به وطنش رسيد ، پس از ورود به وطن مشاهده كرد دزدان خانه او را غارت كردهاند ، در اين هنگام دينارهاى حضرت رضا عليه السّلام را هر كدام به صد درهم فروخت و متذكر گفتار آن جناب شد كه فرمود : به زودى به آن احتياج پيدا خواهى كرد .
( 2 ) ابو الصلت هروى گويد : از دعبل شنيدم كه مىگفت : هنگامى كه قصيدهء خود را براى حضرت رضا عليه السّلام قرائت كردم و به اين بيت رسيدم :
خروج امام لا محالة واقع * يقوم على اسم اللَّه و البركات
يميّز فينا كلّ حقّ و باطل * و يجزى على النعماء و النقمات
حضرت رضا گريه كردند و پس از آن سر مبارك را بلند كرده و فرمود : اى خزاعى اين دو بيت را روح القدس در زبانت گذاشته است ، آيا ميدانى اين امام كيست ؟ و چه