به صورت من و نه صورت يكى از اوصياى من و نه شيعيان آنها در نمىآيد ، و رؤياى صادقه جزئى از هفتاد جزء نبوت است .
و اما رواياتى كه در علوم و حكمت و مناظره از آن حضرت رسيده زيادتر از اين است كه شمرده شود .
( 1 )
( حضرت رضا عليه السّلام و مأمون )
( 2 ) مأمون گروهى از فرزندان ابو طالب را كه از جمله حضرت رضا عليه السّلام بودند از مدينه طلبيد و آنان را از راه بصره به طرف خراسان حركت دادند و متصدى اين امر هم شخصى بنام جلودى بود ، هنگامى كه اين جماعت را نزد مأمون بردند وى دستور داد حضرت رضا را در منزلى و بقيه را هم در منزلى جاى دادند ، مأمون حضرت رضا عليه السّلام را فوق العاده تكريم و تعظيم كرد و از وى به طرز مجللى پذيرائى نمود .
يكى از روزها دنبال آن جناب فرستاد و گفت : من قصد دارم خود را از خلافت خلع كنم ، و شما را به جاى خويش نصب نمايم ، حضرت فرمود : اين چه سخن است بر زبان جارى ميسازى ؟ ! من از اين پيشنهاد به خداوند پناه ميبرم ، بار ديگر مأمون فرستادند اكنون كه خلافت را قبول نميكنى پس ناگزير هستى ولايت عهدى را بپذيرى ، حضرت رضا از قبول اين پيشنهاد هم خوددارى كردند .
مأمون يكى از روزها در خلوت حضرت رضا عليه السّلام را طلبيد و در اين مجلس فضل ابن سهل ذو الرياستين هم حضور داشت ، مأمون بار ديگر پيشنهاد ولايت عهدى را به آن جناب كردند ، حضرت فرمود : مرا از قبول اين پيشنهاد معاف داريد ، مأمون بار ديگر گفت : عمر بن خطاب جريان خلافت را در ميان يك شوراى شش نفرى نهاد و يكى از آن شش نفر جدت امير المؤمنين بود ، و سپس شرط كرد هر كدام از اين شش نفر مخالفت كردند گردن وى را بزنيد ، و اكنون بايد اين موضوع را قبول كنى .
حضرت رضا عليه السّلام فرمود : من در اين صورت پيشنهاد تو را قبول خواهم كرد كه در هيچ امرى از امور دولتى دخالت نكنم ، و كسى را عزل و نصب ننمايم ، و در هيچ حكمى