تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
دانه مو در سر و ريش من هست ؟ ! حضرت فرمود حبيب من رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله جواب سؤال تو را به من گفته است اكنون بالاى هر موئى از سرت فرشته‌اى نشسته و تو را لعنت مىكند و بر هر موئى از ريشت شيطانى آويزان شده كه تو را از راه بيرون مىكند . اكنون بدان و آگاه باش در خانه‌ات بچه‌اى هست كه او فرزند دختر پيغمبر خدا را خواهد كشت و من جواب سؤال شما را ميتوانم بدهم و ليكن تشريح برهان او برايت مشكل است و نشانه اين گفتارم جريان زندگي بچه‌ات هست و عاقبت كار او تصديق سخنانم براى تو خواهد شد كودك اين مرد در اين هنگام بسيار كوچك بود و تازه خود را از زمين مىكشيد و چون بزرگ شد حسين عليه السّلام را بشهادت رسانيد . ( 1 ) 8 - سويد بن غفله گويد مردى خدمت امير المؤمنين عليه السّلام آمد و به آن جناب اطلاع داد كه خالد بن عرفطه مرده است و براى وى طلب آمرزش كنيد حضرت فرمود او هنوز نمرده است و نخواهد مرد تا آنگاه كه لشكريان گمراهى را به راه بيندازد و خود فرماندهى آنان را به عهده گيرد و پرچم او را حبيب بن جماز در دست گرفته باشد . در اين هنگام مردى از پاى منبر حركت كرد و گفت : يا امير المؤمنين به خدا سوگند من از شيعيان و دوستان تو هستم ، و نامم حبيب بن جماز است ، حضرت فرمود : من تو را از برداشتن آن پرچم ميترسانم ، و ليكن تو عاقبت پرچم را در دست ميگيرى و از همين باب فيل داخل اين مسجد ميشوى . هنگامى كه سيد الشهداء عليه السّلام به طرف عراق آمدند ، عبيد اللَّه بن زياد عمر بن سعد را به جنگ آن جناب فرستاد و خالد بن عرفطه در مقدمه ء لشكر عمر سعد قرار داد و پرچم را نيز بدست حبيب بن جماز دادند و او هم پرچم را در دست گرفت و از باب فيل داخل مسجد شد ، و اين از اخباريست كه در ميان اهل كوفه بشياع رسيد اهل علم و آثار اين قضيه را در كتب خود نقل كرده‌اند . ( 2 ) 9 - اسماعيل بن زياد گويد ، على بن ابى طالب عليه السّلام ببراء بن عازب فرمود : اى براء فرزندم حسين را خواهند كشت و تو از وى يارى نخواهى كرد ، هنگامى كه حسين عليه السّلام به شهادت رسيد ، براء بن عازب ميگفت : على بن ابى طالب در اين قضيه براستى