يا ذا الكفين لست من عبادكا ! * ميلادنا اكبر من ميلادكا !
انى حشوت النار في فؤادكا ! [ 53 ]
[ « ذو الشرى » ]
و « بنى حارث » پسر « يشكر » پسر « مبشّر » از قبيلهء « أزد » را نيز بنى بود كه « ذو الشرى » ناميده مىشد .
و يكى از سران عرب در اين بيت از او ياد مىكند :
اذن لحللنا حول ما دون ذي الشرى * و شج العدى منا خميس عرمرم ! [ 54 ]
[ « أقيصر » ]
و براى قبائل « قضاعه » ، و « لخم » ، و « جذام » و « عامله » ، و « غطفان » در دهكدههاى مشرف بر « شام » بتى بود « أقيصر » نام ، و دربارهء اوست كه « زهير » پسر « ابى سلمى » مىگويد :
حلفت بأنصاب الاقيصر جاهدا * و ما سحقت فيه المقاديم و القمل ! [ 55 ]
و « ربيع » پسر « ضبع فزارى » گفته است :
هامش
[ 53 ] ترجمهء اين سه مصراع بر اين تقريب است :
« اى ذو الكفين ، من از بندگان تو نيستم ! نژاد ما والاتر از نژاد تو است ! منم كه درونت ( - دلت ) را يكسره از آتش پر ساختم ! »
[ 54 ] ترجمهء اين بيت چنين است :
« آن گاه در پيرامون ذي الشرى فرود آمديم ، و لشكرى پردامنه و انبوه از ما دشمن را درهم شكافت و درهم كوبيد . »
[ 55 ] ترجمهء بيت بالا بر اين تقريب است :
« سوگند ياد كردم به سنگهاى سر پا شدهء ( - أنصاب ) نزد « اقيصر » ، سوگندى استوار و به آنچه سر و صورتها بدان ساييده مىشود . »