تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
اين بت لختى سنگ دراز بود . روزى مردى از ايشان شترانى را از آن خويش آنجا برد تا برابر سنگ نگاه بدارد ( - آنها را بر آن وقف كند ) و از اين راه بدان تبرك جويد . چون شتران نزديك سنگ رسيدند ، از آن برميدند [ و بر آن سنگ از خون قربانيها ريخته مىشد ] و هر يك به سويى بپراكندند . مرد تازى اندوهگين و خشمناك شد ، پس سنگى برگرفت و بر بت بكوفت و بگفت : « خداى ترا از بركت پرستش مردمان بر كنار دارد ! شتران مرا رمانيدى ، و مرا دچار رنج ساختى . » آنگاه [ در پى گرد آوردن شتران برآمد و آنها را گرد آورد ] و از نزديك وى بازگشت ، و مىگفت :
أتينا إلى سعد ليجمع شملنا * فشتتنا سعد فلا نحن من سعد ! و هل سعد الا صخرة بتنوفة * من الأرض ، لا يدعى لغى و لا رشد [ 52 ]

[ « ذو الكفين » ]

و قبيلهء « دوس » از تيرهء « منهب » پسر « دوس » را بتى بود كه « ذو الكفين » ناميده مىشد . پس چون قبيلهء مذكور إسلام آوردند ، پيامبر ( - صلى الله عليه و سلم - ) « طفيل » پسر « عمرو دوسى » را فرستاد تا آن را بسوزانيد . و او است كه مىگويد :
هامش
[ 52 ] ترجمهء دو بيت بالا اينست : « به پيشگاه سعد آمديم ، تا پراكندگى ما را جمع كند پس سعد ما را پراكنده ساخت . پس ما از سعد نيستيم ( يعنى : ما از سعد بيزاريم ) ! « و آيا سعد چيزى جز پارچه سنگى است در بيابان افتاده كه او را براى هدايت ، و يا گمراهى نشايد خواند . »
كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام ) — صفحة 133 | ابن الكلبي / احمد زكى باشا