از قياس در آن است كه حكم استقرائى متكى بر حكم فردى و شخصى يا جزئى اضافى مىباشد در صورتى كه اساس حكم قياسى سرايت دادن حكم كلى به اصناف و انواع مادون است كه مصاديق آن كلى هستند بنابراين نسبت ما بين اوسط با موضوع مطلوب در استقراء به عكس قياس است يعنى اگر موضوع مطلوب از اوسط اخص بوده باشد مورد تشكيل قياس است و اگر اوسط مشمول موضوع مطلوب باشد مورد استقراء مىباشد .
با در نظر گرفتن اين مقدمه معلوم است كه اگر محل اوسط را با موضوع مطلوب مبادله نمايند عنوان آنها نيز تغيير يافته و استقراء بدل بقياس يا عكس آن خواهد شد و تبديل استقراء بقياس يا به عكس از اين طريق ممكن است .
مثال : اگر بگوئيم : هر انسانى و هراسبى و هرپرندهاى حيوان است ، و هرحيوانى فك اسفل خود را ميجنباند ، نتيجه ميدهد كه اينها همگى فك اسفل ميجنبانند اين دليل به صورت قياس درآمده است ليكن قطعى نبودن حكم بواسطهء خللى است كه در كبرى موجود است اين قياسرا ميتوانيم به استقراء تبديل نموده و بگوئيم : هر حيوانى يا انسان و يا اسب و يا پرنده است و همگى فك اسفل ميجنبانند در اين صورت خلل مربوط به صغراى دليل است « 1 » .
حل دو اشكال مهم
( 875 / 2 ) در اينمورد دو اشكال پيش مىآيد ( اول ) از جهت
هامش
( 1 ) شرح منطق اشارات ص 231 .