براى موضوع فى الجمله ثابت است و ثبوت آن ضرورت ذاتى ندارد .
مثل هرانسانى در يكى از زمانها نفسكش است نه بطور ضرورت و معنى نه بطور ضرورت آنست كه نفس كشيدن بحسب ذات براى انسان ضرورى نبوده و سلبش محال نيست .
مثال ديگر : هر انسانى در يكى از زمانها خندان نيست نه بطور ضرورت و معنى نه بطور ضرورت آنست كه عدم خنده براى انسان ضرورى نبوده و خنده برايش ممكن است .
( هفتم ) ممكنهء خاصه
( 370 ) مركب است از دو ممكنهء عامه يكى موجبه و ديگرى سالبه . مفادش حكم بضرورى نبودن طرف ثبوت و طرف سلب است و مىرساند كه ثبوت و سلب محمول هيچيك ممتنع نميباشند . مثل هر انسانى ممكن است نويسنده باشد يا نباشد . نه ثبوت آن ضرورى و نه سلبش ممتنع است .
تقسيم ديگر جهات قضايا ( بطريقهء قدما )
( 371 ) لفظ امكان در اصل براى سلب امتناع نهاده شده و در عرف عام به چيزى ممكن ميگويند كه وقوع آن ممتنع نباشد .
( 372 ) ممكن به اين معنى بر واجب و چيزى كه نه واجب و نه ممتنع است گفته مىشود و فقط بر ممتنع گفته نميشود .
( 373 ) اگر لفظ ممكن را در طرف سلب به كار بريم به اين معنى مىباشد كه عدم چيزى ممتنع نبوده و تنها شامل ممتنع و چيزى كه نه واجب و نه ممتنع است مىشود ليكن شامل واجب نميگردد .