و الحق اين ادعا بشهادت كتب تاريخ فلسفه و تاريخ علوم در نهايت صحت است زيرا قسمتهائى از منطق كه از پيشينيان بجاى مانده بود بسيار ناچيز و غيرمنظم بوده است مثلا بارمنيدس اليائى براى اثبات وحدت وجود اصل عدم تناقض و اصل هوهويرا به صورت قياس جدلى درآورده ليكن قواعدى براى استدلال ذكر ننموده باينجهت ميتوان گفت او پايهگذار فلسفه اولى است نه منطق .
سقراط اول كسى است كه بمعانى و ماهيات توجّه يافته و كمال علم را در معرفت ماهيات دانسته است . او مىگفت ماهيت نفس و خير و شر و ساير ماهياترا بايد شناخت تا به يكديگر مشتبه نشوند براى تحصيل حدّ جامع و مانع هرچيزى كوشش فراوان داشت . اشياء را در اجناس و انواع منظم ميساخت و براى تحصيل حدود به استقراء توسل ميجست و از طريق استقراء حاصل مينمود .
بحدود و موارد استعمالات الفاظ عنايت بسيارى داشت و براى رفع مغالطهء سوفسطائيان كه از معانى مبهم و الفاظ مشتركه سوءاستفاده ميكردند بتوضيح لغات و بيان قواعد ادبى ميپرداخت و اشتراك و مجانستهاى لفظى را بيان مينمود تا مغالطات لفظى را روشن نمايد .
افلاطون نيز براى حل شبهات سوفسطائيان و رد ادلّه مغالطان بتوضيح مجانستهاى لفظى و اعتبارات مختلفيكه براى هرچيزى هست پرداخته . مثلا موارد استعمال وجود و لا وجود . مساوات و لا مساواترا بيان نموده و لا وجود مطلق را از لا وجود مضاف تفاوت گذاشته و احكام هريكى را بيان نموده ، معانى نسبى را از امور حقيقى مجزا ساخته است .
منطق نوين ( مشتمل بر اللمعات المشرقيه في الفنون المنطقيه ) ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص١٠٨