فصل 5 : آداب و دعاهاى برگزيدهى ما هنگام سوار شدن بر چارپايان
من معتقدم كه نعمت آفرينش حيوانات به دست خداوند بزرگ ، براى بهرهورى بشر و مقهور ساختن آنها براى خردمندان ، به كلّى از يادها رفته است ؛ چنان كه گويى از خدا نيست . مردم براى كار تربيتكنندهى حيوان ارزشى در نظر مىگيرند و او - به اندازهى مهر و دلسوزىاى كه در حقّ آن حيوان مىكند - در دلها جايى دارد . از كاردانى ركاب دار حقشناسى مىكنند . زين كردن و واداشتن و پيش آوردن حيوان - تا صاحبش وقت نياز بر آن سوار شود - همه و همه مورد تقدير است ؛ ولى نه در قلب و نه در سپاسگزارى زبانى ، جايى براى شناخت حقّ آن كه پديد آورنده و حركت دهنده و بخشنده و مهارگيرنده و رامكنندهى آن است ، وجود ندارد ! اين بىخبرى بشر خطر دهشتناكى است كه ممكن است ( به خاطر آن ) گرفتار خشم خدا گردد و احسانهاى خدا را از دست بدهد .
هر وقت مولا به بنده چيزى بخشيد ، شايسته است حقّ نعمتش در نظر گرفته شود و اگر از ياد برد و سپاسگزارى نكرد ، جاى آن دارد كه هر چه به او داده شده است ، باز پس گرفته شود .
با ذكر يك مثال اين مطلب روشن مىگردد : اگر خداوند در تمام جهان ، جز به تو ، به هيچ كس چارپايى نداده بود و همهى انسانها ، شريف و خوار و توانگر و نيازمند ، پياده مسافرت مىكردند و بار و بنهى خود را به پشت خود و غلامانشان مىبستند امّا تو چارپايى داشتى كه بر آن سوار مىشدى و لوازم خود را بر آن بار مىكردى ، چگونه شادمان بودى و به آن فخر مىفروختى و آن كس را كه اينها را در اختيار تو نهاده بود ، احترام مىكردى و بزرگ مىداشتى ؟ اكنون