هم مطلب همين گونه است ؛ چون به يقين ، اشخاص زيادى را مىشناسى كه در سفرهايشان وسيله ندارند و پياده راه مىپيمايند و لوازم سفر را به دوش خود مىكشند ؛ امّا براى آنان كه مانند تو مركب سوارى دارند ، در هيچ منطقى ، عقلى و نقلى ، روا نيست كه انعام خدا به غير ، در دادن مركب باعث شود كه حقّ مركبى كه به تو بخشيده و از جمله نعمتهاى تو قرار داده است ، ساقط شود . پس از ديد عقل و نقل چگونه رواست كه تربيتكنندهى مركب و تيمارگر در ذهنت جا و مقامى داشته باشند و در پنهان و آشكار يادشان كنى ، امّا دلت از ياد خداوندى كه پديد آورندهى آن است و نعمت وجودش را به تو ارزانى داشته و آن را رام كرده ، خالى و تهى باشد و به ياد نياورى كه آن هديهى خداست به تو و راهپيمايىات با آن به مدد خداست ؟ اين شايستهى توفيق الهى نيست و در سوارشدنش خود را در معرض خطر قرار دادهاى ! در سفرى با گروهى از خردمندان ، سوار بر اسب ، هم راه بوديم . زبان حالشان گوياى آن بود كه از پروردگار بزرگ غفلت ورزيدهاند . به آنان گفتم : اگر اين حيوانات به سخن در آيند ، به شما مىگويند : علّت آن كه ما مسخّر شما شدهايم ، آن است كه خداوند به شما عقل و خرد بخشيده و بدان وسيله شرافت پذيرفتن تكليف نصيبتان گرديده است . هر گاه شما نسبت به سوار شدن بر ما حكم عقل و قوانين نقل را كنار گذارده پيرو خوىها و بىخبرىها گرديديد ، در پيمودن راهها همانند ما هستيد . پس در منطق عقل و انصاف شايسته آن است كه خود را به جاى حيوانات گذاريد ؛ گاهى شما سوار ما شويد و گاهى ما سوار شما ! ما براى مانند شماها - كه خداوند را از ربوبيّتش كنار زدهايد و حقّ نعمت وى را ناديده گرفتهايد - رام نگشتهايم .
آن گاه از چگونگى سفرى كه موجب خشنودى خداست ، هر چه مىدانستم ، تذكّر دادم .
فصل
: چون سخن از چارپايان گفتيم ، بعضى از رواياتى را كه در مورد ابتداى وجود آنان است ، ذكر مىكنيم .