تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسول القائد (شيوه فرماندهى پيامبر ص) (فارسى) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
هنگامى كه رسول خدا ( ص ) دربارهء سرنوشت اسيران بدر با عمر به مشورت پرداخت ، وى گفت : « نظر من اين است كه فلان كس - يكى از خويشاوندانش - را به من بسپارى تا گردن بزنم ؛ عقيل را به على بسپارى تا گردن بزند ؛ فلان برادر حمزه را به او بسپارى تا گردن بزند ، تا خداوند بداند كه ذره‌اى از محبت مشركان در دل ما نيست . » * هنگامى كه جنازهء عتبة بن ربيعه را - كه در جنگ بدر كشته شد - آوردند كه درون چاه بياندازند ، چشم رسول خدا ( ص ) به پسرش ، حذيفه افتاد و او را اندوهگين و رنگ پريده يافت . و فرمود : « حذيفه ! گويى وضعيت پدرت تو را متأثر كرده است » ؟ گفت : « نه به خدا سوگند اى رسول خدا ، من دربارهء پدرم و سرنوشت او هيچ ترديدى ندارم ، اما چون كه او را مردى خردمند ، بردبار و با فضيلت مىدانستم ، اميدوار بودم كه اين صفات ، وى را به اسلام هدايت كند . اينك كه سرنوشت او را مىبينم و به ياد مىآورم كه با وجود اميدى كه من در او داشتم كافر مرده است ، اندوهگين شده‌ام . » در غزوهء بنى مصطلق ، عبد الله بن أبىّ ، سر كردهء منافقان ، تلاش كرد تا ميان مهاجران و انصار فتنه بر پا كند . اما رسول خدا ( ص ) براى جلوگيرى از گسترش دامنهء آشوب بلا فاصله فرمان حركت داد . پس از رسيدن به مدينه ، پسر عبد الله نزد پيامبر ( ص ) رفت و اجازه خواست تا پدرش را به جرم فتنه انگيزى بكشد . اما رسول خدا ( ص ) از گناه عبد الله درگذشت و به فرزند مؤمن او گفت : « ما او را نمىكشيم ، بلكه تا زنده است با او با مدارا و نيكى رفتار مىكنيم . » در غزوهء بنى قريظه ، يهوديان خواستار حضور ابو لبابه براى مشورت با وى گرديدند . رسول خدا ( ص ) به او اجازه داد كه نزد آنها برود . يهوديان از او پرسيدند : « آيا حكم محمد ( ص ) را بپذيريم » ؟ گفت : « آرى » ؛ و در همين حال به گلويش اشاره كرد . گويى به آنان هشدار مىداد كه سرشان بريده خواهد شد . هيچ يك از مسلمانان از اين كار ابو لبابه اطلاع نداشت . اما او بلافاصله دريافت كه با اين اشاره به خدا و رسول او خيانت كرده است . در نتيجه با كمال درماندگى به مسجد
هامش
* - در اين مورد پيشتر توضيح داده شد .
الرسول القائد (شيوه فرماندهى پيامبر ص) (فارسى) — صفحة 386 | محمود شيت خطاب الموصلي / عبدالحسين بينش