تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
وارد مراكش شد . مردم به استقبال آمدند با طبل و علم . آن روز از روزهاى ديدنى و فراموش‌ناشدنى بود « 6 » . هرگز به خاطر كسى خطور نمىكرد كه اين آخرين موكب خلافت موحدى باشد . گويى موحدين با عصر شكوهمند خود وداع مىكردند . آرى اين آخرين نفسهاى او بود و از آن پس مرگ فراز آمد .

2

از زمانى كه الواثق ابو العلاء ( ابو العلى ) ادريس يا ابو دبوس به مراكش وارد شد و به يارى ابو يوسف مرينى بر تخت خلافت نشست يك سال گذشت و چنان مىنمود كه قصد آن ندارد كه به عهد خويش وفا كند . ابو دبوس تعهد كرده بود كه فرمانرواى مرينى ابو يوسف را در نيمى از قلمرو قديم موحدى كه به يارى لشكر او فتح مىكند شريك سازد . در اين هنگام امير ابو يوسف به او نامه نوشت و هشدارش داد كه بايد به عهد خويش وفا كند و نيمى از بلاد خود را به او واگذارد . ابو دبوس كه اينك به يارى يغمراسن صاحب تلمسان دلگرم شده بود و قبايل عرب و بربر دست بيعت به او داده بودند ، بر آن شد كه از تخت خلافت خود و ميراث دولت موحدى در برابر ادعاهاى ابو يوسف دفاع كند . از اين‌رو هنگامى كه پيام هشداردهندهء ابو يوسف را از رسول او شنيد برآشفت و با او به درشتى سخن گفت و گفت سرور خود را بگويد به آنچه اكنون در دست دارد قناعت كند و گرنه بر سر او لشكرى خواهد آورد كه كس همانند آن نشنيده باشد . سپس نامه‌اى به او نوشت و آن‌گونه كه خلفا با كارگزاران خود سخن مىگويند او را مورد عتاب قرار داد . ابو يوسف برآشفت و با لشكر بنى مرين از فاس بيرون آمد و از رود ام الربيع گذشت و به سوى پايتخت موحدى در حركت آمد و به نابود كردن مزارع و بركندن روستاها پرداخت . مردم در مراكش پريشانحال شدند و راه ورود آذوقه به شهر
هامش
( 6 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ص 471 ، 472 .