سكته بود كه از ورم دماغ عارض او شد روز جمعهء پنجم شعبان سكته كرد . روز شنبه و يك شنبه و دوشنبه و سهشنبه همچنان خاموش بود و هيچ نمىگفت . خواستند رگش را بزنند ، اجازت نداد . روز چهارشنبه دهم شعبان سال 610 ه چشم از جهان فروبست و روز پنجشنبه به خاكش سپردند و جمعى از خواص حشم بر او نماز خواندند . « 51 »
خليفه محمد الناصر لدين الله آخرين خليفهاى از موحدين بود كه در عصر او حوادث مهمى رخ داد . نخستين اين حوادث در هم كوبيدن شورش بنى غانيه در افريقيه بود . و سپس نبرد ناميمون عقاب كه اركان دولت موحدين را لرزانيد .
در آغاز حكومتش هرگز برنمىآمد كه چنين سرنوشت شومى در پيش داشته باشد . زيرا هيبت عصر المنصور و خاطرهء پيروزى در جنگ الارك هنوز سايهء خويش از سر دستگاه خلافت برنگرفته بود . الناصر نيز در به دو حكومتش خوش درخشيد ، به تنظيم امور كشور پرداخت ، عمال رشوهخوار و ستمگر را از مسند فرمانروايى دور ساخت ولى در اين اصلاحات گاه استبداد و خودكامگى بر اعمالش غلبه داشت تا خرد و حزم .
الناصر در آغاز چنان كه پدر وصيت كرده بود از راى و رويت مشايخ موحدين سود مىبرد ، بويژه شيخ ابو محمد عبد الواحد بن ابى حفص . ولى چون سالى چند سپرى گرديد ديگر به سخن كس گوش فرانمىداد حتى نصيحت شيخ را كه او را از لشكركشى به اندلس و جنگى كه منجر به شكست عقاب شد ، منع مىكرد ، نپذيرفت . در عصر او در زمينه عمران و آبادى كارى كه در خور ذكر باشد صورت نگرفت . او را از علم و معرفت چندان بهرهاى نبود و در دستگاه او نشانى از آن علماى مبرز كه گرد پدرش بودند ، ديده نمىشود . تنها برخى شاعران متملق چون ابو العباس الجراوى و وزيرش خالد اللخمى و يك دو تن ديگر ، راه داشتند .
مورخ معاصرش عبد الواحد المراكشى او را به حلم و شجاعت مىستايد و مىگويد كم سخن مىگفت و اين شايد به سبب لكنتى بود كه در زبان داشت . و از بخل او عيب
هامش
( 51 ) . المعجب ص 184 . النويرى به نقل از المعجب ج 8 / ص 280 .