كند و آن زن با او به رقابت برخيزد . خلاصه همهء اينها سبب شد كه عبد الملك بار ديگر وزير را از نظر بيفگند و اعتمادش به او سستى گيرد . عبد الملك چنان كه برمىآيد مردى دهنبين بود و به زودى تحت تأثير سخن نمامان واقع مىشد و دست به اقدامات سريع مىزد . وزير كه از اين نقص اخلاقى عبد الملك آگاه بود از عواقب كار خويش بيمناك شده بود .
چنان برمىآيد كه عيسى بن سعيد در همان ايام خيالهاى ديگرى در سر مىپخته و نقشههاى ديگرى داشته . مىخواست با در دست گرفتن همهء قدرت ، سران سپاه را نيز با خود يار كند و چون به صورت نيرومندترين مردان دربار و دولت درآمد ، رودرروى بنى عامر بايستد و قهرمان انقلابى بر ضد آنان گردد . در واقع تحمل حكومت بنى عامر نيز براى مردم دردآور شده بود و روزبهروز سنگينى اين خاندان بر دوش رعايا بيشتر مىشد . عبد الملك نيز همانند پدر خود المنصور بر غلامان صقلابى و بربرها استظهار داشت . شمار اين غلامان به دو هزار تن رسيد و بربرها پىدرپى از مغرب به اندلس مهاجرت مىكردند . يكى از زعماى بزرگ بربر كه با جمع كثيرى به اندلس مهاجرت كرد زاوى بن زيرى بن مناد صنهاجى ، عموى پدر معز بن باديس صاحب افريقيه و زعيم فرقهء مخالف او بود كه همراه با برادرانش به اندلس آمد و عبد الملك به استقبالشان رفت و صلات و اموال بسيار به ايشان ارزانى داشت . اينان در قرطبه ماندند تا آنگاه كه آن فتنه روى داد و بربرها را در آن سهم بسزايى بود « 20 » . در روايت ديگر آمده است كه آمدن هيأت زاوى و قومش به اندلس در اواخر ايام المنصور محمد بن ابى عامر بوده است و او بود كه ايشان را در اندلس پذيرا گرديد و اجازهء ماندن داد . آريستوكراسى عربى از اين برگزيده شدن صقالبه و بربرها و پشتگرمى حكومت به آنان سخت ناخشنود بود ، زيرا مىديد كه حقوق و منزلت خود را از دست داده است . بسيارى از خاندانهاى بزرگ عربى چون آل حدير و آل فطيس و آل شهيد و جز ايشان پايان يافتن حكومت عامريان و بازگشت خاندان اموى را به حكومت آرزو مىكردند . عيسى بن سعيد از بطون عرب بود ، به انديشهء آنان گردن نهاده بود و معتقد بود كه مىتواند به اين آرزو تحقق بخشد .
عيسى بن سعيد عزم آن داشت كه در اين راه دست به كار شود و به يكى از افراد
هامش
( 20 ) . ابن بسام ، الذخيره ، القسم الرابع ، ج 1 / ص 61 .