بگيرند . اسلامشان - در واقع - ظاهرى بود براى تمتع از قدرت و نفوذ . با حكومت قرطبه پيوندى نداشتند ، منتهى براى حفظ قدرت و سلطهء خود در ناحيهء ثغر با آن راه مدارا پيش مىگرفتند . در عين حال هرگاه فرصتى پيش مىآمد علم شورش برمىافراشتند و به مسيحيان دست اتحاد مىدادند و خواهيم ديد كه اين خاندان متمرد در قيام مولدين بر ضد حكومت قرطبه چه نقش مهمى را بازى كردند « 14 » .
در سال بعد عبد الرحمان بار ديگر لشكر به شمال برد . اين بار پسرانش مطرف و محمد نيز همراه او بودند . پسر خود منذر را در قرطبه نهاده بود . عبد الرحمان از محاصرهء تطيله آغاز كرد و چون آنجا را تصرف نمود بار ديگر به بلاد بشكنس لشكر برد . گارسيا و همپيمان او موسى بن موسى با لشكرى گران با او روياروى شدند و شكستى سخت خوردند و از ايشان خلق كثيرى كشته شد . موسى و همپيمان او گارسيا مجروح شدند . عبد الرحمان لشكر به بنبلونه برد و در آنجا كشتار و تاراج كرد و شهر را ويران نمود . بشكنس مجبور شد امان بخواهد و مصالحه كند . عبد الرحمان پيروزمند به قرطبه بازگرديد ، در حالى كه هيبت اسلام و حكومت خود را در آن نواحى در دلها جاى داده بود . اين واقعه در سال 228 ه / 842 م اتفاق افتاد « 15 » . اين غزوات را - در واقع - اثر پايدار نبود . در بيشتر آنها سعى بر آن بود كه در دل مسيحيان شمال رعب افكنند و بلادشان را ويران نمايند و قوايشان را به تحليل برند تا پاى از گليم خود بيرون نكشند و از تجاوز و حملات آنان به اراضى مسلمانان جلوگيرند .
در همين سالى كه ناوار ويران شد - يعنى سال 842 م - الفونسوى دوم ملقب به عفيف پس از پنجاه و يك سال فرمانروايى بر مملكت ليون بمرد . الفونسو در سال 791 م در ايام امير هشام بن عبد الرحمان به حكومت رسيده بود . پس از او پسرش راميروى اول يا چنان كه روايات عربى مىنامندش رذمير ، به جايش نشست . پيش از اين بهطور اختصار شمهاى از اخبار او و اخبار مملكتش را - آنقدر كه به سير حوادث اسپانيا ارتباط داشت - آورديم ، اما اخبار داخلى مملكت ليون را آنگاه كه به تفصيل
هامش
( 14 ) . رجوع كنيد به المقتبس ابن حيان ، بخشى كه به كوشش خاورشناس آنتونيا منتشر شده ، ص 16 و 17 . ابن حزم ، جمهرةانساب العرب ( قاهره ) ، ص 467 و 468 . در آنجا شجرهء نسب بنى قسى را از جداعلايشان تا اواخر قرن سوم هجرى نقل كرده است .
( 15 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 2 / ص 88 و 89 . ابن الاثير ، الكامل ، ج 6 / ص 167 ، 172 و 180 . مخطوط ابن حيان ، ص 185 .