تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
( 1 ) عباد بن عبد اللّه [ 73 ] گويد : على ( ع ) بر روى منبرى آجرى سخن مىراند . حكيم بن صميت گويد : على ( ع ) را ديدم موى سر و ريشش سفيد بود . سوادة بن حنظله [ 74 ] گويد : على ( ع ) را ديدم موى ريشش زرد بود . مردى از مردم بصره به نام ابو مطر گويد : من در مسجد كوفه مىخوابيدم و براى قضاى حاجت به رحبه مىرفتم و از بقال نان مىگرفتم . روزى به قصد بازار بيرون آمدم كسى مرا صدا زد كه اى مرد ، دامن فراچين تا هم جامه‌ات پاكيزه‌تر ماند و هم براى پروردگارت پرهيزكارى كرده باشى . پرسيدم : اين مرد كيست ؟ گفتند : امير المؤمنين على بن ابى طالب ( ع ) است . از پى او رفتم . به بازار شترفروشان مىرفت . چون به بازار رسيد ، ايستاد و گفت : اى جماعت فروشندگان از سوگند دروغ بپرهيزيد ، كه سوگند خوردن اگر كالا را به فروش برساند ، بركت را از ميان مىبرد . آنگاه به بازار كرباس‌فروشان رفت . بر دكانى مردى نشسته بود خوش‌روى ، على ( ع ) او را گفت : دو جامه مىخواهم كه به پنج درهم بيرزد . مرد به ناگاه از جاى بر جست و گفت : فرمانبردارم يا امير المؤمنين . چون فروشنده او را شناخته بود ، از او چيزى نخريد و به جاى ديگر رفت . به پسرى رسيد . گفت : اى پسر دو جامه مىخواهم به پنج درهم . پسر گفت : دو جامه دارم آنكه بهتر از ديگرى است ، به سه درهم مىدهم و آن ديگر را دو درهم . على ( ع ) گفت : آنها را بياور و قنبر را گفت : آنكه به سه درهم مىارزد از آن تو . گفت : براى شما مناسب‌تر است كه به منبر مىرويد و براى مردم سخن مىگوييد . على ( ع ) گفت : نه ، تو جوانى و در تو شور جوانى است . من از پروردگارم شرم دارم كه خود را بر تو برترى دهم ، كه از رسول - اللّه ( ص ) شنيده‌ام كه : « زيردستان را همان پوشانيد كه خود مىپوشيد و همان خورانيد كه خود مىخوريد . » آنگاه جامه را بر تن كرد و دست در آستين كرد ، از انگشتانش افزون بود . گفت : اى پسر اين تكه را ببر . پسر ببريد و گفت : اى پير مرد بگذار لبه‌اش را بدوزم . على ( ع ) گفت : همان گونه كه هست رهايش كن كه شتاب در كار بيش از اينهاست . زيد بن وهب [ 75 ] گويد : جماعتى از مردم بصره نزد على ( ع ) آمدند . در آن ميان مردى از رؤساى خوارج بود . او را جعد بن نعجه مىگفتند . دربارهء لباسش از او پرسيد كه چرا جامه‌اى بهتر نمىپوشد . گفت : اين گونه لباس مرا از خودپسندى دور تر مىدارد و براى تأسّى كردن مسلمانان به من شايسته‌تر است . سپس آن خارجى گفت : از خدا بترس ، تو خواهى مرد . على ( ع ) گفت : خواهم مرد . نه به خدا ، كشته مىشوم . ضربتى بر سرم فرود مىآيد و اين ريشم به خونم خضاب مىشود . و اين قضايى است كه خواهد رسيد و عهدى است ديرين و آنكه دروغ بندد نوميد شود . ابو سعيد [ 76 ] گويد : على ( ع ) به بازار مىآمد و مىگفت : اى بازاريان از خدا بترسيد و حذر كنيد از سوگند خوردن كه اگر سوگند كالا را به فروش رساند ولى بركت را ببرد . هرآينه تاجر