تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
مىترسم كه به او ملحق نشوم . ( 1 ) امام محمد بن على ( ع ) گويد : على ( ع ) در كوفه به مردم نان و گوشت مىخورانيد و خود طعامى ديگر داشت . كسى ديگرى را گفت : كاش مىتوانستيم طعام امير المؤمنين را ببينيم كه چيست . روزى به هنگام طعام خوردنش بيامدند و طعامش روغن زيتون بود كه نان در آن تريد كرده بود و بر روى آن خرماى عجوه [ 61 ] . اين خرما را براى او از مدينه مىآوردند . سويد بن غفله [ 62 ] گويد : بر امير المؤمنين ( ع ) داخل شدم و او در كوفه در قصر امارت بود و در مقابلش كاسه‌اى شير كه بوى ترشيدگى آن به مشامم خورد . قرص نان جوينى در دست داشت كه هنوز خردك پوستهاى جو بر روى آن پيدا بود . على ( ع ) از آن نان مىشكست و گاهگاهى براى شكستن از سر زانوى خود مدد مىگرفت . خادمه‌اش فضّه بالاى سرش ايستاده بود . او را گفتم : آيا از خدا نمىترسيد كه براى اين پير مرد چنين طعامى مىآوريد . چه مىشد اقلا آرد را مىبيختيد . فضّه گفت : ما مىترسيم كه مخالفتش كنيم و گناهكار شويم . از ما قول گرفته كه تا با او هستيم ، آردش را غربال نكنيم . على ( ع ) پرسيد : چه مىگويد ؟ فضّه گفت : خود از او بپرس . آنچه به فضّه گفته بودم به او گفتم كه : كاش بفرماييد آردتان را غربال كنند . على ( ع ) گريست و گفت : پدر و مادرم فداى كسى [ يعنى رسول اللّه ] باد كه هرگز سه روز پىدرپى خود را از نان گندم سير نكرد تا رخت از اين جهان بر بست و آرد خود را هرگز غربال نفرمود . عدىّ بن ثابت [ 63 ] گويد : براى على ( ع ) ظرفى پالوده آوردند از خوردن آن امتناع كرد . صالح [ 64 ] گويد كه جده‌ام نزد على ( ع ) رفت . على خرما به دوش مىكشيد . جده‌ام سلام كرد و گفت : اين خرما را بدهيد من برايتان بياورم . على گفت : آنكه صاحب زن و فرزند است به حمل آن سزاوارتر است . و گفت : نمىخورى ؟ جده‌ام گفت : نه ، ميل ندارم . على ( ع ) آن خرما به منزل خود برد و بازگرديد و آن ملحفه كه هنوز پوست خرما به آن چسبيده بود بر دوش داشت و همچنان به نماز جمعه ايستاد و مردم به او اقتدا كردند . جعفر بن محمد ( ع ) گويد : براى على ( ع ) طعامى آوردند از خرما و مويز و روغن . على ( ع ) از آن نخورد . گفتند : حرام است ؟ گفت : نه ولى بيم آن دارم كه نفس مشتاق آن شود . سپس تلاوت كرد : « در زندگى دنيوى از چيزهاى پاكيزه و خوش بهره‌مند شويد [ 65 ] . » از بعضى از اصحاب على ( ع ) روايت شده كه : على ( ع ) را گفتند : بسيار صدقه مىدهى ؛ آيا قدرى امساك نمىكنى ؟ گفت : نه ، به خدا ، اگر مىدانستم كه خدا يكى از اين اعمال را كه مىگزارم پذيرفته است ، بس مىكردم ، ولى به خدا سوگند كه نمىدانم چيزى از من پذيرفته است ، يا نه . عبد اللّه بن حسن [ 66 ] گويد : على ( ع ) هزار برده را آزاد كرد كه بهاى آنها را از پينهء دست و عرق پيشانى پرداخت . جعفر بن محمد ( ع ) گويد : على ( ع ) هزار برده را از دسترنج خود آزاد كرد . اگر او را ديده
الغارات ( فارسي ) — صفحة 42 | إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي / عبد المحمد آيتى