تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧

( 1 ) كارگزاران و كارهاى على عليه السلام

ابن ابى ليلى [ 85 ] گويد : على ( ع ) براى شريح قاضى پانصد ( دينار يا درهم ) معين كرد . شريح قاضى گويد : على ( ع ) نزد من فرستاد كه به همان شيوه كه قضاوت مىكنى ، قضاوت كن تا كار مردم به سامان آيد . شعبى [ 86 ] گويد : على ( ع ) زره خويش در نزد مردى نصرانى يافت . او را نزد شريح برد ، تا اقامهء دعوا كند . چون شريح را چشم به او افتاد از جاى خود به يك سو كشيد . على ( ع ) گفت : سر جايت بنشين و در كنارش نشست و گفت : اى شريح ، اگر خصم من مسلمان بود حتما در كنار او مىنشستم ولى خصم من نصرانى است و رسول اللّه ( ص ) گفته است كه اگر شما و ايشان در راهى بوديد ، آنها را در تنگنا افكنيد و تحقيرشان كنيد همان گونه كه خدا ايشان را تحقير كرده است ، البته بىآنكه بر آنان ستم كنيد . سپس گفت : اين زره از آن من است . نه آن را به او فروخته‌ام و نه به او بخشيده‌ام . شريح نصرانى را گفت : امير المؤمنين چه مىگويد ؟ نصرانى گفت : نه ، زره ، زره من است . و نمىگويم كه امير المؤمنين دروغ مىگويد . شريح رو به على ( ع ) كرد و گفت : يا امير المؤمنين آيا بر ادعاى خود شاهد و دليلى دارى ؟ گفت : نه . شريح به سود آن نصرانى رأى داد . نصرانى اندكى رفت و بازگرديد و گفت : شهادت مىدهم كه اين گونه قضاوتها قضاوت پيامبران است . امير المؤمنين مرا نزد قاضى خود آورده و قاضى به زيان او رأى مىدهد . شهادت مىدهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست و شهادت مىدهم كه محمد بنده و پيامبر اوست . يا امير المؤمنين به خدا سوگند كه اين زره ، زره توست . لشكرت حركت كرد و تو به صفين مىرفتى اين زره از پشت اشتر خاكسترى تو فرو افتاد . على ( ع ) گفت : اكنون كه اسلام آوردى اين زره از آن تو باد و اسبى نيز به او داد .