تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
عبد اللّه بن رومى [ 8 ] گويد كه على ( ع ) گفت كه تا سه روز مهلت دارند كه از شهرى كه من در آن هستم بروند . ابو يحيى [ 9 ] گويد : شنيدم كه على ( ع ) مىگفت : اى باهليان بشتابيد و با ديگر مردم ، حق خويش بگيريد . خدا گواه است كه شما مرا دشمن مىداريد و من هم شما را . حارث بن حصيره [ 10 ] از ياران على ( ع ) روايت مىكند كه على ( ع ) گفت : غنّى و باهله را ( و قبيلهء ديگرى كه نامش را برد ) بخوانيد تا بيايند و عطاى خويش از من بستانند . سوگند به آن خداوندى كه دانه را رويانيد و جانداران را بيافريد ، آنان را از اسلام بهره‌اى نيست . و من در جايگاهم در كنار حوض و در مقام محمود گواهى خواهم داد كه ايشان در دنيا و آخرت دشمن من بوده‌اند . غنىّ را آن چنان به بازخواست كشم كه باهله از بيم مدهوش شود . هرگاه جاى پاى استوار كنم قبيله‌هايى را به ميان قبيله‌هايى بازگردانم و نسبنامهء شصت قبيله را كه در اسلام نصيبى ندارند باطل سازم . عمرو بن عمير [ 11 ] از پدرش روايت كند كه على ( ع ) گفت : غنّى و باهله را نزد من بخوانيد تا عطاهاى خويش بستانند . به آن خدايى كه دانه را رويانيد و جانداران را آفريد ، آنان را در اسلام بهره‌اى نيست و اگر جاى پاى استوار كنم ، قبيله‌اى را به قبيلهء ديگر بازمىگردانم و نسبنامهء شصت قبيله را كه در اسلام نصيبى نداشته‌اند باطل خواهم كرد .