بر معاويه گران آمد . خشمگين شد ولى خشم خويش آشكار نساخت . ( 1 ) سپس گفت : اى بندهء خدا ، ما نخواستيم تو را به سر چشمهء خشك درآوريم يا از آبشخورى سرشار برانيم . ولى گاه عنان سخن از دست برود و گوينده چيزهايى گويد كه در عمل چنان نكند . سپس او را در كنار خود بر تخت نشاند و فرمان داد جامهها و بردها آوردند و بر او پوشيد ، سپس رو به سوى او كرد و با او سخن گفت . تا مجلس به پايان آمد .
چون طارق از در خارج شد عمرو بن مرّه و عمرو بن صيفى - كه هر دو جهنى بودند - با او بيرون آمدند و زبان به ملامتش گشودند كه آن سخن چه بود كه در روى معاويه گفتى ؟
طارق گفت : به خدا سوگند به آن سخنان كه شنيديد تحريض نشدم مگر زمانى كه به نظرم رسيد كه خفتن در زير زمين بسى گواراتر از زيستن بر روى زمين است . آنگاه كه آن همه از اصحاب محمد ( ص ) بد گويى كرد و زبان به عيب و نقص آنان گشود و كسى را به ناسزا ياد كرد كه در اين جهان و آن جهان بهتر از اويى نيست و بر خود و بر پادشاهى خود بباليد و اصحاب رسول اللّه ( ص ) را عيب كرد . من در برابر او دست به كارى زدم كه خداى تعالى انجام آن را بر من واجب كرده بود و در آن مقام جز حق نشايد گفت . چه خيرى است در كسى كه ننگرد كه فردا سرانجامش چه خواهد بود ؟
خبر اين ماجرا به على ( ع ) رسيد كه طارق با معاويه چه گفت . على ( ع ) گفت اگر طارق در آن روز كشته شده بود ، در زمرهء شهيدان بود .
بعضى گويند كه طارق بن عبد اللّه نزد على ( ع ) بازگرديد و نجاشى هم با او بود .
معاويه همچنان طارق را استمالت مىكرد و تكريمش مىنمود تا كمكم آن كدورت از دلش زدوده شد و با معاويه دل خوش كرد .
( 2 ) ابو العريان هيثم بن اسود ، خود عثمانى بود و زنش علوى . زن او اخبار معاويه را مىنوشت و در عنان اسبان پنهان مىكرد و به لشكرگاه على ( ع ) در صفين سر مىداد . ياران على ( ع ) اسبها را مىگرفتند و اخبار را به على ( ع ) مىرسانيدند .
پس از قضيّه حكميت روزى معاويه هيثم را گفت . آيا مردم عراق بيشتر نيكخواه على هستند يا مردم شام نيكخواه من ؟ هيثم گفت : مردم عراق پيش از آنكه بدين گونه گرفتار بلا شوند بيشتر از مردم شام نيكخواه اميرشان بودند . معاويه گفت : اين از كجا مىگويى ؟ گفت :
زيرا مردم عراق على ( ع ) را به سبب دينداريشان دوست دارند كه همه اهل بصيرت و بصراند .
ولى مردم شام تو را به سبب تمتع از دنيا دوست دارند كه دنياپرستان اهل طمعاند و چون چيزى نيابند نوميد شوند . سپس - به خدا سوگند - مردم عراق دين را پس پشت افكندند و چشم به دست تو دوختند و تنها كسانى از آن بهره گرفتند كه به تو پيوستند .
معاويه گفت : چرا اشعث بن قيس نزد ما نمىآيد تا از آنچه داريم بهرهاى برد ؟ گفت : اشعث بزرگتر از آن است كه سر كردهء عار و ننگ باشد يا دنبالهرو آزمندان . معاويه پرسيد : آيا درست
الغارات ( فارسي ) — صفحة 204
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص٢٠٤