اى صعصعه مبادا عيادت مرا از خود دليل عظمت قوم خود به حساب آورى . گفت : نه به خدا ، يا امير المؤمنين ، بلكه آن را نعمتى در خور سپاس به حساب مىآورم . على ( ع ) گفت : اى صعصعه تا آنجا كه مىدانم تو مردى اندك هزينه بودهاى و ياريگر ديگران . و صعصعه گفت : و تو اى امير المؤمنين تا آنجا كه مىدانم به كتاب خدا دانايى و خدا را در دل بزرگ مىدارى و بر مؤمنان مهربانى و رحمت مىآورى .
( 1 ) داستان يزيد بن حجيّه
از جمله كسانى كه از على ( ع ) بريدند و به معاويه پيوستند يكى هم يزيد بن حجيه بود .
ابو الصلت تيمى گويد : زياد بن خصفة تيمى ، على ( ع ) را گفت : يا امير المؤمنين اگر مرا از پى يزيد بن حجيّه فرستى او را نزد تو مىآورم .
على ( ع ) يزيد بن حجيّه را امارت رى و دشتبى داد . يزيد خراج گرد آورد و همه را خود تصرف كرد . على ( ع ) او را به زندان كرد . غلامى سعد نام را به نگهبانى او گماشت . يزيد اشتران خود نزديك آورد و چون سعد به خواب رفت بگريخت و به معاويه پيوست . و از اين فرار چنين ياد مىكند :
و خادعت سعدا و ارتمت بى ركائبى
سعد را فريب دادم و اشترانم مرا
الى الشام و اخترت الّذى هو افضل
به شام بردند و كسى را برگزيدم كه برتر بود
و غادرت سعدا نائما فى غيابة
سعد را در خواب گران رها كردم
و سعد غلام مستهل مضلل
و سعد غلامى است زبون و گمراه .
نخست به رقه رفت . در آن زمان مردمى كه مىخواستند به نزد معاويه گريزند ، نخست به رقه مىرفتند تا معاويه اجازت دهد كه نزد او روند . رقه و رها و قرقيسيا و حرّان در قلمرو معاويه بودند و امير آن نواحى ضحاك بن قيس بود . و هيت و عانات و نصيبين و دارا و آمد و سنجار در قلمرو على ( ع ) بود و امير آن نواحى مالك اشتر بود پيش از هلاك شدنش . ميان ضحاك و اشتر در هر ماه جنگ بود .
يزيد بن حجيّه در رقّه بود كه خبر يافت زياد بن خصفه على ( ع ) را گفته است كه اگر اجازت دهد او را بازمىگرداند . پس در اين باب شعرى سرود و دعوى زياد بن خصفه را به باد تمسخر گرفت . و در شعر ديگرى بدين گونه مردم شام را مىستايد :
يا هند قومك اسلموك فسلّمى
اى هند ، قوم تو تو را تسليم كردند و تو
و استبدلى وطنا من الاوطان
هم تسليم شو و جاى ديگرى را براى
ارضا مقدسة و قوما فيهم
وطن خويش بگزين سرزمينى مقدس و
اهل التفقه تابعوا الفرقان
قومى كه همه اهل فقه و تابعان ، قرآنند .
احببت اهل الشام لما جئتهم
مردم شام را دوست دارم چون به نزدشان