( 1 ) دوم آنكه : شما حكمى معين كرديد و آنها هم حكمى معين كردند ، حكم شما شما را خلع كرد و حكم آنها اثباتشان نمود . سرور آنها با لقب امير المؤمنين بازگرديد و شما با لعنت و خشم بازگشتيد . به خدا سوگند همواره آن قوم دست بالا را دارند و شما زير دست ايشان خواهيد بود .
سوم آنكه : قرّاء قران و دلير سوارانتان به خلاف شما برخاستند و شما بر سرشان تاخت آورديد و به دست خويش آنها را كشتيد به خدا سوگند از آن پس پيوسته عاجز و حقير خواهيد بود .
آنگاه گفت : همهء اين پيروزيهاى شاميان به سبب فراست يكى از آنها بود و از آنجا برفت و يارانش دشنامش دادند .
بعدها هر بار بر آنان مىگذشت مىگفت : بار خدايا من از على بيزارم و پسر عفّان را دوست مىدارم .
و ابو عبد اللّه بن وأل تيمى مىگفت : بار خدايا من على ( ع ) را دوست دارم و از پسر عفان و از تو اى عفاق بيزارم .
عفاق دست از كار خود بر نمىداشت . در ميان اصحاب على ( ع ) مردى سجع [ 64 ] گوى بود كه مىتوانست عباراتى مسجّع چون عبارات كاهنان بگويد . او را بياوردند و گفتند : اگر توانى با عبارات مسجع خود ما را از زبان اين مرد رهايى ده . گفت : آرى ، چنين مىكنم . چون عفاق بر آنان گذشت و چنان سخنان درهم بافت آن مرد مهلتش نداد و گفت :
بار خدايا عفاق را كه در دل دارد نفاق و سخنش پديد آرد شقاق و رواج دهد فراق و متلوّن است او را اخلاق ، بكش !
عفاق چون بشنيد گفت : واى بر شما چه كسى اين مرد را بر من مسلط ساخته ؟
آن مرد گفت : خدا مرا بر تو مسلط كرده كه زبانت را ببرم و دندانهايت را از دهانت بر كنم و آن شيطان كه در تن تو لانه كرده است بتارانم .
عفاق از آن پس ديگر بر ياران على ( ع ) نگذشت بلكه بنزد بنى مزينه مىرفت .
( 2 ) ديگر هجنّع عبد اللّه بن عبد الرحمن بود .
عبد اللّه بن عبد الرحمن بن مسعود بن اويس بن مغيث ثقفى همراه على ( ع ) در صفين بود .
در آغاز از ياران معاويه بود سپس به على ( ع ) پيوست و بار ديگر نزد معاويه بازگشت . و على - ( ع ) او را هجنّع ناميد . يعنى : دراز بىهنر .
( 3 ) ديگر قعقاع بن شور بود .
ابو اسحاق شيبانى گويد : على ( ع ) گفت : آيا شما از من مال مىطلبيد ؟ در حالى كه قعقاع ابن شور را به امارت كسكر فرستادم و او زنى را به صد هزار درهم كابين كرد . به خدا قسم اگر همسرى در خور بود ، آن زن را به اين مبلغ كابين نمىداد .