( 1 ) على ( ع ) به معاويه نوشت كه « تو پنداشتهاى كه آنچه تو را به ارتكاب اين نبرد واداشته ، انتقام خون عثمان است ولى ميان گفتار تو و اعمالت فاصلهء بسيارى است ! واى بر تو ، گناه اهل ذمه در قتل عثمان چه بود . به چه بهانه گرفتن خراج از مسلمانان را براى خود جايز مىشمارى .
بس كن و ديگر چنين مكن و از عاقبت ستم و جور بترس . »
و معاويه در پاسخ او نوشت :
« اما بعد ، خداوند مرا به كارى در آورد كه تو را از آن معزول نمود ، در حالى كه از حق دور شده بودى و من در آن كار به بهترين آرزوهاى خود رسيدم و من خليفهاى هستم مورد تأييد همگان . »
جندب بن عبد اللّه وائلى گويد : على ( ع ) مىگفت : بدانيد كه بعد از من به سه بلا گرفتار خواهيد آمد . خوارى و ذلتى همهگير ، شمشيرى كشنده و استبداد و خودكامگى ستمكاران .
در آن حالات مرا ياد خواهيد كرد و آرزو كنيد كه كاش مرا مىديديد و ياريم مىكرديد و خونهاى خود براى دفاع از من بر خاك مىريختيد . و خدا جز ستمكار را از رحمت خود دور ندارد .
و جندب هرگاه چيزى مىديد كه او را ناپسند مىافتاد مىگفت : خدا جز ستمكار را از رحمت خود دور ندارد .
جندب بن عبد اللّه ازدى گويد : على ( ع ) چند روز آنان را فراخواند كه براى رفتن به جنگ در حركت آيند ولى آنان از جاى نجنبيدند . پس بر خاست و براى مردم چنين سخن راند :
« اما بعد ، اى مردم ، من از شما خواستم كه براى نبرد بسيج شويد و در حركت آييد و شما از جاى خود نجنبيديد . اندرزتان دادم ، نپذيرفتيد . شما به تن حاضريد و به دل غايب . گوشهايى داريد ولى سخن نمىشنويد . برايتان سخنان حكمتآميز خواندم و به اندرزهاى نيكو اندرزتان دادم و به جهاد دشمنان ستمپيشهتان فرا خواندم ، هنوز سخن به پايان نياوردهام كه مىبينم چنان به اطراف پراكنده مىشويد كه قوم سبا پراكنده شدند . و چون از شما دست بازمىدارم باز به جايهاى خويش بازمىگرديد و حلقههاى دوستانه تشكيل مىدهيد و براى يكديگر مثلها مىآوريد و شعرها مىخوانيد و از اينجا و آنجا خبر مىگيريد و خبر مىدهيد . آن سان كه مهيا شدن براى جنگ را از ياد مىبريد و دل به اباطيل مىسپاريد . خاكتان بر دست .
پيش از اينكه اين قوم به غزايتان آيند و به غزايشان رويد . به خدا سوگند هيچ قومى بر آستان خانههايشان جنگ نكردند جز اينكه به خوارى افتادند . و اللّه اين شما هستيد كه دست به كارى نمىزنيد تا دشمن هر كار كه خواهد بكند . دوست دارم كه به مقتضاى نيت و بصيرت خويش با آنان روياروى شوم و از رنجى كه به من مىدهيد آسوده گردم . شما همانند آن رمه اشترانيد كه ساربان خويش گم كردهاند و هرگاه از يك سو به هم پيوندند از ديگر سو پراكنده شوند . سوگند به خدا گويى شما را مىبينم كه چون آتش جنگ افروخته شود و تنور پيكار گداخته آيد از گرد پسر ابى طالب پراكنده مىشويد . »
( 2 ) اشعث بن قيس بر خاست و سخن آغاز كرد كه يا امير المؤمنين چرا چنان نكردى كه عثمان بن
الغارات ( فارسي ) — صفحة 185
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٨٥